ذهنی پر از سوار

شعرها و نقدهای رضا کرمی

 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی:

در ضمن وب گردیها به وبلاگ (( شاید بخوانی‌ام))که نویسنده ی آن محقق گرانقدر جناب آقای سید مهدی طباطبایی می باشند  برخوردم  ایشان دریکی از مطالبش ضمن پرداختن به ابیاتی ازحضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی و با رجوع به شرحی که از آقای محمد کاظم کاظمی نقل کرده بودند  ضمن ارج نهادن به زحمات ایشان بعضی ایرادات را  نیز به شرح های ایشان روا داشته بود که در بعضی  موارد ایرادات به جا و شرحی که ایشان در مقابل نوشته بودند به حقیقت نزدیک تر بود... دوستان برای اطلاع بیشتر می توانند به وبلاگ ایشان مراجعه کنند و بطور مبسوط در جریان توضیحات ایشان قرار گیرندqazalnegah.blogfa.com

یکی از ابیاتی که ایشان نقل کرده و شرح آقای کاظمی را بر ان به چالش کشیده  بودند از جمله این بیت است:

کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد
ز عریانی برون آ، گر توانی شد شهید اینجا

دکتر طبا طبایی  در مقام نقد شرح آقای کاظمی بر این بیت

نوشته اند:

((گاهی اوقات آقای کاظمی مفهوم بیت را متوجه نشده و پیشنهاد اصلاح بیت رامطرح کرده‌اند؛ در حالی‌ که اگر به کنه بیت برسیم، هیچ‌گاه به دنبال این‌‌گونه مسائل در شعر نخواهیم رفت. به بیت زیر و تعبیر و شرح آقای کاظمی دقّت کنید:

«کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد

ز عریانی برون آ، گر توانی شد شهید

بیت در شکل حاضر معنی دلپذیری ندارد؛ چون بیدل همواره به عریانی (در معنی

آزادگی و فارغ از قید بودن) تشویق می‌کند و اینجا نیز در مصراع اوّل، خود را بینوا

(بدون کفن) می‌داند. شاید "از عریان بیرون آمدن" به معنی "از سر عریانی بیرون

آمدن" یا همان "عریان بیرون آمدن" باشد و شاید هم در اصل، "به عریانی برون آ"

بوده و در دیوان درست ضبط نشده است» 

آنچه مسلّم است، این بیت از بیدلانه‌ترین ابیاتی است که می‌توان اوج هنرمندی

او را در آن به تماشا نشست و لب به تحسین گشود. با تمام احترامی که در حوزة

بیدل‌شناسی معاصر به آقای کاظمی قائل هستم، امّا هیچ کدام از تعبیرات ایشان

دربارة این بیت درست نیست. به باور نگارنده، «از عریانی برون آمدن» به معنی

دست کشیدن از عریانی است

اگر در دیوان بیدل تأمّل کنیم، او عریانی را لباسی می‌داند که برای پوشاندن به‌کار

می‌رود:

غیـر عـریـانـی لبـاسـی نیسـت تـا پـوشد کسی

از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما)

نیست پیراهن دیگر بیدل

غیر عریانی ما در بر ما

بنابراین چون کفن در مشهد بینوایان خون‌بها دارد و عریانی کفنی است که بر تن

بینوایان پیچیده‌اند، بهتر آن است که آنها از همین کفن نیز بیرون آیند تا شهادت را دریابند.


اینها عین مطالب آقای طبا طبایی در وبلاگش  بود

روشن است که محل اختلاف  در شرح این عزیزان مفهوم عریانی در مصراع دوم استبنده نیز با نظر آقای طبا طبایی در رابطه با معنی عبارت ((ز عریانی برون آ))  به معنایدست کشیدن و خروج از عریانی توافق دارم و لی ایشان نیز در ادامه در رابطه با مفهومعریانی و ارتباظش با سایر عناصر موجود  تصویر روشنی نمی دهد

برای شرح موضوع بهترست به وضعیت شخص بینوا در مصراع نخست پرداخته شود بینوایی شخص بینوا در مصراع نخست مربوط است به  بی کفنی.  حضرت بیدل میفرمایند  رسیدن بینوا به نوا یش(کفن) مستلزم خونبهاست

و در مصراع دوم ادامه می دهند  که اگر کسی بخواهد در جایگاه  دیدار به مقام وصل نائل شود(شهادت ) باید از عالم عریانی (بی کفنی = بینوایی ) به در آید ولایق پوشیدن تن پوشیشود که او را به مقصودمی رساند.......

حضرت بیدل می فرمایند:

کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد

ز عریانی برون آ، گر توانی شد شهید اینجا

پوشیدن کفن در  وضعیت عریانی  که ما داریم (حضرت بیدل عریانی را بینوایی می دانند) تاوان (خونبها) دارد و هر کس که بخواهد به وصل برسد  باید  از عریانی(بی کفنی=بینوایی ) خارج شود
  در شرحی که این حقیر بر این بیت نگاشته بودم  برای عریانی کسوت وحشت را نیز  قائل شده ام این کسوت درمواجهه  مقام کفن پوش شدن است که بیش از همه شجاعت و از خودگذشتگی را می طلبد.

و نظرات دوستان در این رابطه:

مصطفی پورکریمی:
سلام علیکم
برادران بزرگوار من همه ی نظرات شما را با دقت خواندم و موضوع را از دیدگاه دیگری بررسی می کنم .نکته ی اساسی این است که ما برای شرج اشعار حضرات حا فظ ، مو لوی و بیدل
و شعرایی از این دست بدون توجه به "قرآن کریم "ممکن است گمراه شویم و من در چند بیتی هم که با حناب کرمی مباحثه می کردیم به آیات و روایات استناد می کردم در این مورد هم عرایضی دارم که مبنای قرآنی دارد .
حضرت ادم و حوّا پس از خوردن میوه ی ممنوعه عورتشان آشکار شد خداوند سبحان می فرماید <<یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْآتِهِما>>.( ای فرزندان آدم شیطان شما را نفریبد همان گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد و لباس آنها را از آنها گرفت تا زشتی های (عورت های) آنها را نشان بدهد .و در آیه ی دیگری می فرماید:<فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ >( پس از آن که از ان درخت خوردند زشتی های آنها آشکار گردید و خود را با برگ پوشاتدند)
پس با این مقدمه ما و حضرت بیدل هم این عریانی را از پدر و مادرمان به ارث برده ایم حالا با این دیدگاه می توانیم بیت را معنی کنیم : بیچارگی ما که در این بیت همان " عریانی " ماست . باید هنگام و موقع رجوع به خداوند متعال پوشیده شود یعنی باید " کفن " داشته باشیم و این کفن ،کفنی نیست که با آن مردگان رامی پوشانیم بلکه این کفن همان
"شهادت "است که "خونبهای" جنایتی است که پدر و مادرمان انجام داده اند .و از عریانی بیرون آمدن یعنی شهید شدن و جالب این که در طریقت ما شهید نه نیار به غسل دارد نه کفن ...

-------------------------
درود آقای پور کریمی عزیز دلتنگتان شده بودیم......دیدگاه شما با پشتوانه آیات کریمه ی قرآنی به شرح ها نور انیتی خاص بخشید...ارتباط عریانی با غائله ی هبوط و غفلتی که والدین مان انجام دادند قرائتی جالب از موضوع است البته کلیت بحث شما نیز به این اشاره دارد که خروج از عریانی و کفن پوشیدن ثمره اش شهادت و پیوستن به حق است ....دست مریزاد


دکتر رستم وهاب(تاجیکستان)

سلام آقای کرمی ارجمند. از نوشته های شما استفاده شد. با اجازت می خواهم در این باب نظر خودرا بنویسم.

کفن در مشهد ما بی نوایان خونبها دارد
ز عریانی بدر آ گر توانی شد شهید این جا

کفن کمترین چیزی از دنیاست که انسان "با خود می برد". کفن شهید بویژه شهید میدان جنگ تنپوش خونین اوست. این مثال دنیاست که اهل فقر با شهادت (یعنی خلوص کامل در برابر حق) آنرا از حالت دنائت بیرون می آرند و بدان فروغ و معنویت می دهند. دنیای آن ها وسیله ای می شود برای تحصیل آخرت و رضای حق. اگر اهل فقر و بی نوای بتوانند کسوت دنیا را به این میزان با خون مجاهدت و ریاضت حقجویانه و حقپرستانه خود رنگین کنند می توانند از عریانی بدر آیند و این کسوت را بتن کنند، آنگونه که شهید حق پیدا می کند تا پوشاک خونین خود را زاد سفر آخرتش (کفنش) کند.

------------------------
درود بر شما استاد وهاب.... بسیار محظوظ شدم وقتی که دیدم قرا ئت بنده از موضوع بسیار نزدیک به قرائت شماست...البته این منظریست که بنده و جنابعالی بدان نگریسته ایم سایر دوستان نیز با دیدگاه خویش به مسئله نزدیک شده اند که دیدگاهشان قابل احترام است




دکتر علی رضا قزوه:
سلام . من به هر دو شرح احترام می گذارم و معتقدم که بخشی از بیدل و بیدل خوانی رساندن ما به تفاهم و حرمت نهادن به یکدیگر است. آنچه از بیت می توان فهمید در نگاه اول همین کفن و جامه های ظاهری ست که باید از آن دل کند و عاری از هرگونه تعلقات شد. از عریانی بیرون آمدن می تواند از دل عریانی بیرون آمدن هم باشد و آنطوری که جناب طباطبایی می گویند بیدل عریانی را لباس گرفته این اصلا شیوه ی گفتار بیدل است که متضاد هر چیز را هم تصور می کند مثل آن نقاش که کشیدن نقش و کشیدن بار دنیا و خیلی از کشیدن های دیگر را هم بیدل بر دوشش می گذارد و این خاصیت نگاه 360 درجه ای بیدل است که همه چیز را می بیند. بعید نیست این نگاه که عریانی هم لباسی باشد و باید از آن هم دل کند مد نظر بیدل باشد چون این اوج دل کندن است و اغراق را بیشتر می کند. به هر حال یادمان باشد دو چیز را.
1- بیدل در نوجوانی وارد مباحثات با طلاب هم سن و سالش شد و میرزا قلندر او را از داد و قال مدرسه نجات داد و خودش و میرزا ظریف معلم او شد. این یعنی داد و قال بیدلانه نیست و اگر هم باشد مال دوران کودکی بیدل است.
2- بیدل ده سال قبل از مرگش در حیات خانه اش قبری که هندیان به آن- چبوتره- می گویند برای خود کنده بود و انسانی مرگ آگاه بود و مضامینی چون مرگ و شهادت و کفن و تیغ و عریانی همواره مد نظر این شاعر بزرگ بود و خاصیت بیدل درگیر شدن با مضامین بوده است و این هر دو مضمون که دوستان گفتند شاید از مضامینی ست که بارها بیدل به آن اندیشیده است. من باید دنبال معانی دیگری در باور هندیان بگردم مثلا این که در بین این همه آدم های طبقه بندی شده در هند از نجس ها تا راجاها آیا کسانی بوده اند که عریان می زیستند و آنها حتی اگر کشته می شدند خونبهایی نداشته اند ... نمی دانم اینها سوالاتی ست که باید پرسید و به آن فکر کرد. گاهی برخی از باورهای هندی و منطقه ای هم می تواند در تفسیر بیدل ما را کمک کند .
-------------------------
درود استاد قزوه.....همانطور که شما فرموده اید هر چند قرائتها مختلف است و لی در نهایت باید هدف تفاهم باشد من نیز دلیل اختلاف نظرات را جهان بینی وسیع حضرت بیدل می دانم از خصوصیات شعر حضرت بیدل همین است که هرکسی با هر منظری می تواند به آن نزدیک شود و در حالیکه ممکن است مناظر ناقض یکدیگر باشند در نهایت به هم پوشانی هم می پردازند


اکرم بهرام چی:
سلام آقای کرمی
کوشش شما ستودنیست و پشتکارتان بسیار ارزشمند /
مانا باشید و جاری تا همیشه های قلم .....................
------------------
درود بزرگوار... اینها همه از دولت حضرت بیدل است


ا
رضا کرمی:
سلام جناب آقای طباطبایی بسیار خوشحالم که منت نهاده و به حلقه ی بیدل خوانی ما پیوستید.... قبل از هر چیزی بابت شیوه بیانم طلب عفو می کنم به هیچ و جه قصد کوچک کردن و یا خدای ناکرده نادیده گرفتن نوضیحات شما را نداشتم و به دانش شما در این زمینه ایمان دارم اینکه گفتم مفهوم عریانی و در مجموع کلیت بحث بسیار ساده است بیش از همه بر می گردد به قرائت ساده ای که خودم از موضوع داشته ام اگر توجه داشته باشید به هیچ و جه منکر شرح شما نشده ام بیش از همه در پی شرحی بودم که شاکله ی آن به شرحی مجدد نیاز نداشته باشد وا ژه ی ((همین)) هم در همین راستا بود در قواره ی همان قرائت ساد ه ای که از موضوع داشتم به هرحال عذر و تقصیر مرا در این مورد بپذیرید ......اما موضوع عریانی..... اینکه شهید را تنپوش نیازی نیست و عریانی بهترین تنپپوش کشته گان معشوق است هیچ شکی نیست ولی خاصه در اینجا عریانی به مفهوم بی نواییست...و هر چه سعی کردنم نتوانستم رابطه ای منطقی بین این عریانی و عریانی که شرحش در مثل های شماست پیدا کنم در فرهنگ بومی قوم لر و به گمانم در اکثر نواحی زاگرس نشین هنوز هم وقتی بخواهند بگویند کسی فقیر و بینواست می گویند طرف:(( لُخته)) یعنی لخت است ، عریان است، ندار است ...حال توجه شما را یه اسلوب مدعا مثلی که در این بیت رعایت شده است جلب می کنم
در مصراع اول برای بینوا ندا شتن کفن دردیست که در مصراع دوم از عریانی برون آمدن و کفن پوش شدن چاره آن می شود همچنین بینوایی در مصراع اول (بی کفنی ) کسوتی ست که بامقام شهادت(از عزیانی بیرون آمدن - کفن پوش شدن ) در مصرا ع دوم ارتقا می یابد

آقای طبا طبایی با استناد به گفته های من فرموده اید:
:((وقتی شهید نباید کفنی دربر داشته باشد، کدام تن‌پوش می‌تواند او را به مقصود برساند))
و من در مقام پاسخ می گویم آنچه بینوا را به مقصود می رساند شهادت است که ابزار آن کفن پوش شدن اوست
اینبار می گویم ...نه همین... ومنتظر نظر صائب و ارزشمند شما خواهم بود


محمد وثوقی:

سلام علیکم
اطاعت امر و گرنه من نه منتقدم نه بیدل‌شناس.
1. گمان می‌کنم طرز خواندن مصرع اول (منظورم رعایت آکسان یا همان استرس یا تکیه‌هاست) در این مصرع ویژگی خاصی دارد. (چنان‌که این ویژگی در حضرت حافظ هم حائز کمال اهمیت است) من مصرع را با تکیه بر <ما بی‌نوایان> می‌خوانم و «مشهد» را هم «منظر، چشم‌انداز، نگاه، نزد...» معنی می‌کنم: کفن پیش ما بی‌نواها خون‌بها دارد و مثلاً گران است؛ برای ما گران است [نه این‌که واقعاً گران باشد].
2. «ز عریانی برون آ» را جمله‌یی خبری می‌دانم نه امری؛ به اصطلاح اهل معانی جمله‌یی است خبری که به داعیه‌ی انشا بیان شده؛ پس معنای مصرع این‌گونه می‌شود: «از عریانی به در می‌آیی»؛ البته شرطی دارد و آن لیاقت‌یافتن برای شهیدشدن است: اگر به مقام شهیدشدن بار یافتی آنگاه از عریانی هم نجات می‌یابی (زیرا شهید کفن نمی‌خواهد).
در نتیجه معنی تقریباً تحت اللفظی بیت این‌گونه خواهد شد: برای ما بی‌نوایان کفن، سنگین و گران می‌نماید (مرده‌ی فقیر بی‌کفن می‌ماند) اما اگر شهید شویم دیگر نیازی به کفن نداریم. در سطح دیگری از معنا؛ بیت در صدد تشویق و تحریض به درک مقام «شهود و حضور» است در برابر «علم و مفهوم». در این سطح معنی، عریانی یعنی عاری بودن از مقامات شهودی، و بی‌نوایی هم فقر معنوی است. کفن (تعلقات مادی) برای مرده (آدم فسرده و اسیر قیل و قال علمی) اهمیت دارد نه شهید (شاهدی که آنچه دیگران می‌دانند او می‌بیند). بدین ترتیب رابطه‌ی کفن با شهید، و بی‌نوایی با عریانی روشن می‌شود.
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن...
مستدام باشید.
--------------------
درود جناب آقای وثوقی قرائت شما از موضوع به لحاظ اینکه شهید را تن پوشی نیاز نیست و در عالم وصل پوشش وبال گردن پرواز است به نظر صائب جناب اقای طبا طبایی بسیار نزدیک می بینم در این رابطه نظری نگاشته ام که در راستای قرائت خودم از موضوع خواهد بود و سرستیز با نظرات شما عزیزان نخواهد داشت


دکتر طباطبایی:

سلام جناب کرمی
از لطف و بزرگواری شما متشکرم. مطالبتان درباره‌ی حضرت بیدل را تعقیب می‌کنم و به دغدغه‌تان ارج می‌نهم.
اگر توجّه داشته باشید مبحث بنده و آقای کاظمی گرانقدر، درباره‌ی اصلاح شکل بیت است بنابراین در درجه‌ی اوّل، از اصل مطلب دور نشوید تا دوباره این‌گونه قضاوت کنید: "به زعم این حقیر مفهوم بیت چنان رو شن و صریح است که کلیت آن حتی با جا به جا کردن ارکان جمله قابل درک است و نیاز به شرح چندانی ندارد"
امّا دو بیت مثال داریم که بیدل عریانی را لباسی بر تن بینوایان می‌داند بنابراین برای رسیدن به شهادت باید این لباس (کفن) را از تن بیرون آورد. نمی‌دانم در مقوله‌ای که بنابر اصلاح شکل بیت است، چه توضیح دیگری باید درباره‌ی "مفهوم عریانی و ارتباطش با سایر عناصر موجود" می‌دادیم تا معنی را کفایت کند.
امیدوارم یکبار دیگر مطلب خود را بخوانید: "بینوایی شخص بینوا در مصراع نخست مربوط است به بی‌کفنی. حضرت بیدل می‌فرمایند رسیدن بینوا به نوایش(کفن) مستلزم خونبهاست و در مصراع دوم ادامه می دهند که اگر کسی بخواهد در جایگاه دیدار به مقام وصل نائل شود (شهادت ) باید از عالم عریانی (بی کفنی = بینوایی ) به در آید ولایق پوشیدن تن‌پوشی شود که او را به مقصود می‌رساند........همین"
جناب کرمی عزیز!
وقتی شهید نباید کفنی دربر داشته باشد، کدام تن‌پوش می‌تواند او را به مقصود برساند؟ منّت کفن ننگ است بر شهید استغنا/ غیرت شرر دارد، مردنی که من دارم.
باور بفرمایید "فقط همین" نیست.



سلام شاعر عزیز جناب کرمی
خوشحالم هر وقت وارد سایت می شوم کاری ارزشمند از شما می خوانم. به نظرم آنچه درین بیت مغفول مانده و موجب دردسر دوستان شده همان رابطه ی شهید با کفن است آری شهید معرکه را کفن نمی کنند! اگر به این نکته دقت شود مشکل بیت هم حل می شود.
مستدام باشید.
-----------------------------------------
آقای وثوقی عزیز چقدر همراهی شما دلگرم کننده است....نظر شما در رابطه با عریانی = بی کفنی = بینوایی را خواستارم
و لطفا با قرائت جدبدی که از موضوع داشته اید شرحتان را به طور کامل بر بیت بنگارید تا مستفیض شویم

 


 
کیستی؟
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٩  کلمات کلیدی:

سایه ای؟
          وهمی؟
                  خدایی؟
                         بنده هستی؟
                                      چیستی؟

                                    یک قدم بردار و پیش آ تا بدانم کیستی؟

                                    ای انار سرخ خندان بر سریر شاخه ها!!
                                  پس چرا تا دست می آرم به سویت نیستی؟

اهواز... بعدالظهر  پنج شنبه 23 / 09 / 1391


 
چاه
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۸  کلمات کلیدی:

چاه......

چاهی از بغضم و دلتنگ نگه داشته ام
نفس حبسم و آهنگ نگه داشته ام


بال پرواز من و حلقه ی نا کامی ها
مرغ را در قفس تنگ نگه داشته ام


مثل هر  آینه ای  بیم شکستن دارم
شیشه را در بغل سنگ نگه داشته ام


پُرم از خواب پلنگان و به جز دوری تو
آه ای ماه چه در چنگ نگه داشته ام


بیم هر لجظه فرو ریختنم را دارم
کوه را در قفس سنگ نگه داشته ام

رضا کرمی از مجموعه ی تو را می نویسم


شرحی بر بیتی از حضرت بیدل:

 رگ گل ، آستین شوخی کمین صید ما دارد

که زیر سنگ دست از سایه ی برگ حنا دارد

 برای شروع به سیاق شرحهای قبل باید ابتدا به شبکه ای از توصیفات حضرت بیدل در ارتباط با مضامین موجود در بیت پرداخت

ایشان(رگ گل)  را در ابیاتی مختلف به کار برده است که در ذیل به ابیاتی چند در ارتباط  باموضوع اشاره می شود

رگ گـل تـا ابـد بـوسـد سـر انـگـشـت حـنـا بـنـدت

اگــر وا کــرده‌ای بــنــد نــقــاب جــامــه گــلـگـونـی

حضرت بیدل در این بیت می فرمایند که اگر با دست حنا بسته ، نقاب محبوبی(جامه گلگونی) را باز کنی  رگ گل تا ابد سرانگشتان تو را بوسه خواهد زد اما ارتباط رگ گل با  دست حنا بسته چیست؟

حضرت بیدل کف دست و پایی را که حنا بسته است شبیه یک برگ می داند و از آن به برگ حنا یا برگ گل  یاد می کند

در این رابطه به ابیات زیر توجه بفرمایید:

بـه ذوق پـای‌بـوسـت هـیـچ جـا خـوابم نمی‌باشد

هــمــیــن در ســایــهٔ بــرگ حــنــا آرام مـی‌گـیـرم

در اشتیاق بوسیدن پای حنا بسته ی تو  خواب به چشمم نمی آید زیرا آرامش من در زیر سایه برگ (پای حنا بسته)  تو رقم می خورد

و یا در بیتی دیگر می فرمایند:

شـایـان دسـت بـوس تـوام نیست نامه‌ای

در یـــوزه‌ای بــه قــاصــد بــرگ حــنــا بــرم

هیچ نامه ای شایستگی ندارد  درون دستهای حنایی تو قرار گیرد  پس ناچارم دریوزه ای را به عنوان پیک به حضور  دستان چون برگ حنای تو برای گدایی گسیل کنم

هــوس فــرســودهٔ بـوی ‌کـف پـایـی‌سـت اجـزایـم

وطــن مــی‌بــایــدم در ســایــهٔ بــرگ حــنـا کـردن

تمام وجود من در حسرت بوییدن کف پای محبوب فرسوده شد.با توجه به اینکه کف پای محبوب حنا بسته است چاره ای نیست جز اینکه در سایه ی  کف پای او (برگ حنا) سکنی گزینم

اینها ابیاتی بود در ارتباط با تشبیه کف پا و دست حنا بسته ی محبوب  به برگ

حال اگر به این نکته توجه داشته باشیم که سطح برگها با شبکه ای از رگ برگها پوشیده شده است به معمای رگ گل و ارتباطش با برگ حنا  و درنهایت دستی که به برگ حنا شبیه شده است  در بیت مورد نظر پی خواهیم برد از طرف دیگر نباید شباهت خطوط کف دست جنا بسته را با رگ برگها ی موجود در برگ نادیده گرفت

برای روشن شدن موضوع باز به  بیت  زیرمی پردازیم

رگ گـل تـا ابـد بـوسـد سـر انـگـشـت حـنـا بـنـدت

اگــر وا کــرده‌ای بــنــد نــقــاب جــامــه گــلـگـونـی

هنوز هم در بسیاری از روستاهای ایران رسم است که داماد با دست حنا بسته در روز عروسی روبان عروس را باز کند  حضرت بیدل با استناد به این موضوع  می فرمایند

اگر  با دستی حنا بسته ات (برگ گل) روبان محبوبی را باز کنی خطوط کف دست (رگبرگها)تا ابد بر دست(برگ) بوسه خواهند زد

 حال به بیت مورد نظر باز می گردیم

رگ گل ، آستین شوخی کمین صید ما دارد

که زیر سنگ دست از سایه برگ حنا دارد

برای شرح این بیت  باید به ترکیب (دست زیر سنگ داشتن )نیز اشاره ای داشته باشیم

این ترکیب در شعر حضرت بیدل اغلب به معنای دچار تکلف شدن و اختیار نداشتن فرد  در یک موضع به کار رفته است به چند بیت در این رابطه در غزلیات حضرت بیدل توجه بفرمایید:

تـا ز حـسـن وگـلـسـتـان تـمـاشـا رنـگ داشـت  

حـیـرت از آیـیـنـه‌ام دستی به زیر سنگ داشت

زیــر سـنـگ اسـت از مـن و مـا دامـن آزادی‌ام

آه ازبــن رنــگــی‌ کـه بـر بـوی گـلـم افـزوده‌انـد

دلـــــی دارم آزادی امـــــکـــــان نــــدارد

ز مــیــنــا چـو دسـت پـری زیـر سـنـگـم

حضرت بیدل در مصراع اول می فرمایند رگ گل  برای صید ما کمین کرده است رگ گلی که متعلق به یک آستین شوخ است

با توجه به اینکه در مصراع دوم سخن از بر گ حناست  این رگ گل نیز ظاهرا به دستی باز می گردد که حنا بسته است . و با توجه به صفت آستین شوخ  برای صیاد ، طروت و سرزندگی دست حنا بسته ای  که از آستینی شوخ برون آمده  خود نمایی می کند

حضرت بیدل می فر مایند:  دست حنا بسته ای که شبیه یک برگ گل است با رگهای خوددر کمین صید ما  نشسته است

نکته ی بسیار کلیدی در این بیت مربوط به  خواستگاه فعل(دارد)  درمصراع دوم می باشد که به صید بر می گردد  و نه به صیاد(رگ گل)

بدین صورت:

رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد...

(همان صیدی ) که زیرسنگ دست ازسایۀ رنگ حنا دارد

 حصرت بیدل خودش را یک صید برای رگ گل فرض کرده است

مثل این است که بگوییم:

صاحبخانه قصد جان ما  دارد (جانی) که در  خانه ی او ماوا دارد

حال کلمه ی (جانی ) را حذف می کنیم

صاحبخانه قصد جان ما  دارد

که در  خانه ی او ماوا دارد

با این وصف می توان گقت:

رگ گل ، آستین شوخی کمین صید ما دارد

که زیر سنگ دست از سایه برگ حنا دارد

دست حنا بسته ی شوخ و با طراوتیکه شبیه یک برگ گل است با رگهای  چون کمند خود در کمین صید ما نشسته است

صیدی که در این بین  دستش  زیر سنگ است (بی اختیار است)   و این بی اختیاری با قرار گرفتن در سایه ی  همین دست حنا بسته(برگ حنا) نصیبش شده است

رضا کرمی - شهریور1390


 
کلیپی تصویری از شعرخوانی من
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٤  کلمات کلیدی:

سلام....

کلیپی تصویری از شعرخوانی من را می توانید در لینک زیر مشاهده بفرمایید

لینک مشاهده


 
درخت خاطر...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

سلام بردوستان و شاعران فرهیخته ...سال نو -هرچند با تاخیر- بر همه ی شما مبارک باد...حرف خاصی برای گفتن ندارم جز:

یک غزل :

راست یا کج  ، برجی  از  آوار بالا می  رود
پله  دارد ازخودش این بار بالا  می رود

جرات از خود گذشتن را ندارد پای لنگ!
من تبی دارم که از دیوار بالا می رود

شوکت ملک سلیمان را ندارد ،دل ، ولی
قالی ای دارد که از هر دار بالا می رود

من درخت خاطری دارم که   با دلدادگی
شاخه اش از پله های خار بالا می رود

خواب دیدم کودکی هستم  که در آغوش ماه
پای من ازبرکه ی دیدار بالا می رود

سربه زیری رود را مقهور دریا کرده است
چشمه بر می خیزد و اینبار بالا می رود

رضا کرمی

و رهیافتی دیگر بر یکی از ابیات حضرت بیدل:

فـلـک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت

بــه پــای ریـشـه دوانـیـد تـخـم خـرمـن مـا را

قبل از اینکه به کشف زیبایی که در این بیت است بپردازم به چند اشاره حضرت بیدل در ارتباط با سبحه و دویدن دانه های آن اشاره می کنم .

حضرت بیدل حرکت مداوم دانه ها ی تسیبح را به دویدنهای آنها برای رسیدن به مقصود تشبیه می کند به این بیت در این رابطه توجه کنید:

چـون سـبـحـه ایـنقدر به چه امید می‌دود

 دل در رکــاب اشــک چــکــیــدن خـرام مـا

و در بیتی دیگرعلاوه بر اینکه اشاره به دویدن دا نه های تسبیح دارند  با قرین کردن دانه و ریشه پرده از راز نهفته در بیت مورد نظرما بر می دارند

 بر دوش آه محمل دل بسته است شوق

 چون  سبحه می‌دود به سر ریشه دانه‌ام

حضرت بیدل دربیت مورد نظر ما  می فرمایند:

فـلـک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت 

بــه پــای ریـشـه دوانـیـد تـخـم خـرمـن مـا را

همانطور که می دانیم اولین عضوی که از دانه  پس از رویش  بیرون می آید ریشه است  حضرت بیدل ریشه های بیرون آمده از دانه را  تشبیه به پاهای  دانه می کند .......

به این عکس توجه کنید که چقدر ریشه های برون آمده از بذر شبیه پا می باشند:



ریشه دواندن  بذر اصطلاحی است که حتی  امروزه در علم کشاورزی  به حرکت ریشه و نفوذ آن در خاک برای جذب  آب و مواد غذایی اطلاق می شود

حضرت بیدل می فرمایند  در خشکسالی ای که وجود دارد  دانه های(تخم های) خرمن ما در پی آب با پای ریشه و به امید رسیدن به مقصود  در حال دویدن  و تکاپو می باشند همچون دانه های تسبیح که دائم در حاال حرکتند
ذکر این نکته ضروریست که نخی که ار بین دانه های تسبیح رد می شود معمولا  به صورت ریشه ریشه است از این نظر شباهتی ست بین دا نه ی گیاه که با پای ریشه گام به سوی  مقصود بر می دارد و دانه ی تسبیح که بر محمل نخی (ریشه ریشه) مدام در حال حرکت است.

معنی روان بیت:

روزگار در این خشکسالیی که وجود دارد  تخم و دانه ی خرمن ما را با پاهای ریشه وادار به دویدن( به دنبال  آب )کرد همچون دانه های تسبیح که مدام در حال دوبدن می باشند

رضا کرمی فروردین 1390

 


 
آغوش موسی...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان فرهیخته و ادیب

یک غزل:

فرصتی می خواهم از گردابها تا بگذرم
نیلم و می خواهم از آغوش موسی بگذرم

 طالعی چون ماه می خواهد که بی پشت و پناه
با لباس پاره ازمکر زلیخا بگذرم

 کشتی دلداده ای هستم که با سوز و گداز
باید از آغوش  گرم هفت دریا بگذرم

 عشق مصلوبم که  میخواهم پس از عمری فراق
با مسیحی تازه از چنگ یهودا بگذرم

 ماهیم.... ای ماه ! تکلیف مرا روشن نما
سر نهم بر آستان برکه ها یا بگذرم؟

 چشمه ی جوشان  من مثل تمام چشمه ها
سالها میل ر سیدن داشت امّا...... بگذرم

  و

موضوع بیدل خوانی این پست:

گرهگشایی از بیت:

بی رگ گردن مدان در امتحان، آباد، عشق

تا نچربد رشته در سوزن به جسم لاغرت

این بیت هم  از آن دسته ابیات پیچیده حضرت بیدل است که برای رمز گشایی   نیاز به شبکه ای از توصیفات دارد توصیفاتی که به طورغیر مستقیم با مفاهیم نهفته در این بیت ارتباط دارند

واژه ی سوزن و مضامین پیرامون آن  در بسیاری از ابیات حضرت بیدل با تجرد و حکایت به افلاک رفتن حضرت عیسی (ع) قرین است  پس ابتدا حکایت به آسمان رفتن حضرت عیسی و عواقب سوزنی که در این سفر همراه داشت نقل می شود:

((گویند که چون عیسی علیه السلام را به آسمان می بردند در دامن ایشان سوزنی بوده بحکم الهی بهمین سبب بر فلک چهارم ماند و بالاترش نبردند چرا که سوزن یکی از اسباب دنیا است))

در همین رابطه به ابیاتی از حضرت بیدل توجه بفرمایید

لــاف آزادی‌ســت بــیــدل تــهــمــت وارســتـگـان

شــوخـی نـام تـجـرد بـر مـسـیـحـا سـوزن اسـت

تــا نـفـس هـسـت ازیـن دامـگـه آزادی نـیـسـت

تــهــمــتـی بـود تـجـرد کـه مـسـیـحـا بـرداشـت

تــهــمــت نــام تــجــرد بــه مــسـیـحـا سـتـم اسـت

مــیـخـلـی در دل خـود سـوزن اگـر خـواهـی داشـت

تـجـرد هـم دپـن مـحـفـل خجالت می‌کند سامان

جــهــان تـاگـفـتـگـو دارد مـسـیـحـا سـوزنـی دارد

خـوش اسـت نـاز تـجـرد بـه دیده‌ ای نفروشی

خـجـالت است‌که عیسی نظر به سوزنش افتد

در همه ی ابیات فوق حضرت بیدل  با اشاره به حکایت حضرت عیسی و سوزنی ناچیزی  که اسباب تعلقش به دنیا شد  رسیدن به مقام تجرد  و بریدن از عالم مادی را بسیار  سخت و جانکاه  می داند

حضرت بیدل در ابیات بسیاری با ظرائف خاص خود به این موضوع عمق می بخشد و با نازک خیالی هایی که در این رابطه به خرج میدهد پای حواشی سوزن را نیز به ماجرا باز می کند و در همین راستا هر گاه بخواهد از تجرد سخنی به میان آورد از زوایه ای تازه به سوزن و متعلقاتش  نظر می افکند

به این بیت توحه بفرمایید

جــزتــعــلــق نــیــســت مــد وحــشــت‌تــجـریـد هـم

هــرقــدر از خـود بـر آیـی رشـتـهٔ ایـن‌ سـوزن اسـت

حضرت بیدل در این بیت هشدار می دهد که مد وحشت(پریشان خاطری) در عالم تجرید خود اسباب تعلقی دیگر است و در این پریشان خاطری آدمی هر چند از خود بگذرد و خلوت بگزیند  باز اسیر خویشتنی دیگر می شود  در مصراع دوم برای تعلق باز مثال سوزن را می زند  و می فرمایند در پریشان خاطری ها هر چند از سوزن(اسباب تعلق) بگذری باز در بند رشته های متصل به آن خواهی یود

و در بیتی دیگر:

نـــرهـــیـــد از امـــل تــجــرد هــم

رشــتــه دارد قــفــای ســوزنــهـا

در این بیت نیز حضرت بیدل می فرمایند حتی تجرد نیز نتوانست به دور از آرزو و وابستگی باشد همچون سوزنی که وابسته به رشته ی متصلش است و نمی تواند رها باشد(اینجا نیز سوزن مثالی است از یک جسم است  که با توجه با حکایت حضرت عیسی  کمترین تعلق(تجرد)  را یادآوری می کند ولی خود به هر حال متعلق است)

نکته  مهم این است که سوزن در بسیاری از ابیات حضرت بیدل هر چند یاداور حکایت حضرت عیسی و اسباب تعلق ناچیز او به دنیاست ولی به سبب جلوه ی ناچیز مادیش تمثیلی برای عالم تجرد نیز محسوب می شود

به ابیات زیر در همین راستا توجه بفرمایید

عـیـب‌پـوشـیـهـاسـت در سـیـر تـجـرد پـیـشـگـان 

نــقــش پــای سـوزن مـا بـخـیـهٔ پـیـراهـن اسـت

حضرت بیدل در این بیت حرکت تجرد پیشه گان را همچون سوزنی که با دوختن چاکهای پیراهن باعث ترمیم پارگی ها می شود

عامل ترمیم عیوب می داند(در این بیت سوزن تمثیلی برای تجرد پیشگی ست)

 و یا در بیت زیر:

پــیــرو ســعــی تــجــرد درنــمـی‌مـانـد بـه عـجـز

رشـتـه از هـر پـیرهن خود را به سوزن می‌کشد

حضرت بیدل  پیروان تجرد را مژده ی  می دهد که هر گز به عجز و ناتوانی مبتلا نخواهند شد  همچون رشته ای که با پیروی از سوزن  خود را از پیراهن  (عالم تعلق و عجز) بیرون می آورد

و گاهی نیز رشته را به لحاظ باریکیش(خاطر جمعیش) لایق  درک تجرد سوزن می داند

ره فـــهـــم تــجــرد، فــطــرت بــاریــک مــی‌خــواهــد

کـسـی جـز رشـتـه آب از چـشـمـهٔ سوزن نمی‌گیرد

مسلم است که اگر نخ  ضخیم باشد( خاطر جمع نباشد) نمی تواند راهی به سوراخ سوزن(چشمه ی سوزن) داشته باشد بنابر این  از درک عالم تجرد عاجز خواهد بود

با این مقدمات به بیت مورد نظر می پردازیم:

بی رگ گردن مدان در امتحان  ، آباد ، عشق

تا نچربد رشته در سوزن به جسم لاغرت

صورت روان مصراع اول بدین صورت است:

بی رگ گردن  عشق را در امتحان ، آباد، مدان

 در مصراع نخست حضرت بیدل می فرمایند آدمی بر ای رهایی از دنیا و متعلقاتش باید  از جان گذشتگی  کند(مقام شهادت) غافل نبودن از رگ گردن در آزمون عشق (فنا فی الله شدن)  به این مسئله اشاره دارد که  اگر پای از خود گذشتگی در میان نباشد عاشق در آزمون عشق سربلند بیرون نخواهد آمد

حضرت بیدل پیامد  حضور رگ گردن در آزمون عشق را این میداند که در جسم لاغر رشته به سوزن نمی چربد.

با توجه به مقدماتی که گفته شد جسم لاغر نمادی از انسانی است که در امتحان عشق با بریدن از تعلقات و حرکت به تجرد  می خواهد به رهایی دست یابد  سوزن با توضیحاتی که در ابتدای مقال  رفت نیز نمادی از تجرد است ..در صورتی که رشته ی متصل به سوزن  از خود سوزن ضخیم تر باشد (بر آن بچربد ) مانع حرکتش خواهد شد حضرت بیدل به سالک تجرد پیشه(لاغر ) می فرماید  رشته ی اتصال تو به عالم نفسانی باید بارک باشد(همچون رگ گردن) تا اگر خواستی از جسم بکنی  مانع پروازت نباشد (همچون رشته ای که ضخامتش مانع حرکت  و جدا شدن سوزن از پیراهن می شود)

بنابراین معنای روان بیت بدین صورت خواهد بود:

آزمون عشق(از خود گذشتگی) را بدون حضور رشته ی باریک گردن موفقیت آمیز (آباد) مدان  تا جسم لاغر و تجرد پیشه ات همچون سوزنی نباشد که به سبب ضخامت رشته اش(تعلقش) توان عبور از پیراهن را ندارد توجه داشته باشید که اگر نخ از سوزن ضخیمتر باشد سوزن خاصیتش را از دست می دهد  پس جسم لاغر برای بریدن از بند تن به رشته ی نازکی مثل رگ گردن نیاز دارد که اسباب از خود گذشتگی را برای او فراهم کند و او را رهایی ببخشد

رضا کرمی - اسفند 1390


 
من تشنه ی دیدار تو هستم تو چه هستی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی: رضا کرمی ، عشق ، غزل ، بیدل

سلام بر دوستان و یاران  ادیب و فرهیخته .....

چهارمین همایش ناله های فرات در شهر شوش پنج شنبه 1390/11/6 با کیفیتی به مراتب بالاتر نسبت به سالهای پیش برگزار شد ..بهترین لحظات  برای من به عنوان یکی از داوران این همایش رضایتی بود که پس از خاتمه  بر چهره ی اغلب شاعران شرکت  کننده(برنده و غیر برنده) نقش بسته بود ..الحق والانصاف شعرها نیز در سطح بالایی بودند و برندگان نیز همه جزء بهترین شاعران آیینی..... .. نشست و گفتگوی صمیمی  با دوستان خوبم آقایان ، عبدالحسین انصاری، مرتضی حیدری ، صالح دروند و  عظیمی مهر و دیگر شاعران شرکت کننده  از دیگر اتفاقات میمون این همایش بود که برای همه ی دوستان خاطره انگیز بود........

 یک غزل و در ادامه شرحی دیگر بر یکی از ابیات حضرت بیدل ره آورد من در این پست است

ابتدا غزل:

من تشنه ی دیدار تو هستم تو چه هستی
آیینه ی دیوار تو هستم  تو چه هستی

ای همهمه ی مبهم همراه درختان
چون باد هوا دار تو هستم تو چه هستی

عمریست من  گمشده  درخانه ی  تردید
دیوار به دیوار تو هستم تو چه هستی

ای  میوه ی ممنوعه  به هر طعم که باشی
چون شاخه نگهدار تو هستم تو چه هستی

در چاه حسد برده و  در مصر عزیزی
من نیز خریدار تو هستم تو چه هستی

هر جا بروم بیرق  دستان تو پیداست
یک شهر بدهکار تو هستم تو چه هستی

رضا کرمی از مجموعه( تو را می نویسم)

 

و گره گشایی از بیت حضرت بیدل

 

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

(حضرت بیدل)

قبل از پرداخت مستقیم به بیت فوق لازم است به پیش درآمدی که در حقیقت کلید گره گشایی کل موضوع است اشاره ای داشته باشیم همانطور که مستحضر هستید از قدیم الایام یکی از راههای امتحان زنده و یا مرده بودن یک شخص این بوده است که در جلوی دهان او آیینه می گذاشته اند تا از تاثیر و یا عدم تاثیر نفسش بر آینه حکم بر زنده و یا مرده بودن او دهند

حال با این دیدگاه به بیت زیر از حضرت بیدل توجه بفرمایید:

شـبـهـهٔ هـسـتـی چو سحر می‌کندم خون به جگر

آیـــنـــه بــنــدم بــه عــدم ‌کــز نــفــس آرم خــبــری

شاعر در بیت بالا می گوید تردیدی که در هستی و نیستی داریم ما را چون سحر خون به جکر می کند چون سحر نیز اسیر هستی و نیستی خود است یک دم هست می شود و دمی دیگر نیست به همین دلیل باید در جلوی دهان عدم آیینه ای قرار دهم  شاید نفسی بر آیینه عدم نشست و ما به هستی پی بردیم

و حال به بیت زیر توجه بفرمایید

چه خوش است عمر سبک عنان‌گذرد ز ما و من آنچنان

کــه چــو صــبــح در دم امـتـحـان نـفـتـد بـر آیـنـه بـار مـا

اینجا هم شاعر می گوید ای کاش مرگ ما چنان آسان و خوشگوار باشد  که نیازی به آینه برای اثبات مرگ ما نباشد و ههمچون صبح  نباشیم که برای اثبات هستیش سحر گاه بر صفحه ی آیینه(دنیا) می نشیند و با امتحان و تاثیر نفسش بر آینه از هستی خود حکایت می کند

و همچنین بیت زیر:

فـغـان‌کـه بـوی حـضوری نبردکوشش فطرت

چـوصـبـح طـعـمـهٔ زنـگ نـفـس شـد آیـنـهٔ ما

اینجا حضرت بیدل می فرمایند  تلاش فطرت برای نشان دادن خویش راه به جایی نبرد و اگر حضوری هم بود قربانی زندگی مادی شد همچون صبح که برای اثبات وجودش صبحگاه نفسش بر آینه می نشیند ولی به مرور زمان همین نفس و نمناکی باعث زنگار بستن آیینه می شود

نکاتی کلیدی در درک موضوع (فارغ از تاویل نهفته) ارتباط سه وآژه ی صبح ، تنفس و آینه است  تاثیر صبحگاه  بر آینه  نمی است که از آن به تنفس صبح یاد شده است همین تاثیر است که دلیل اثبات هستی صبح شمرده شده است (همچون آینه ای که برای اثبات حیات در مسیر تنفس کسی قرار گیرد و رد به جا مانده بر آن دلیل زندگی شمرده شود)

و بیت زیر :

حــیــاکــنــیــد بــه پــیــری زوانــمــود طــرب

سـحـر چـوآیـنـه‌گـیـرد نـفس شب تار است

 اینجا هم شاعر می گوید که از اظهار طرب در زمان پیری و کهولت بپرهیزید  همچون صبح نباشید که چون بخواهد خود رادر آینه ببیند و خود اظهاری کند نفسش باعث کدورت آینه شده و تاریکی به بار می آورد

و بیت بسیار زیبای زیر :

چـون صـبـح بـی‌غـبـار نـفـس زنـده‌ایم و بس

شــبــنــم صــفــاســت آیــنــهٔ امــتــحـان مـا

حضرت بیدل می فرمایند ما چون صبح زندگی و هستی مان در گرو ضبط نفس است و گواه ما در این میانه شبنم است  ک چون صبح نفسی بزند از بین میرود (درحقیقت  اینجا شبنم نقش آینه را برای امتحان هستی و نیستی بازی می کند........ هستی و تنفس صبح باعث نیستی شبنم می شود و نیستی صبح ضامن دوام و هستی شبنم است)

با توضیحات فوق حال به بیت مورد نظر می پردازیم

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی   

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

دراین بیت نیز حضرت بیدل می فرمایند  ما بدنبال هیچ راهی برای نشان دادن و اظهارهستی خود چون صبح نبودیم (در حقیقت مراد ما فنا شدن است نه هستی) و اگر در این میانه تیز نفسی داشته ایم هیچگاه نخواسته ایم چون صبح اثری از آن بر آیینه ی اظهار بر جای بگذاریم

(آینه اینجا نیز وسیله اظهار تعین است )

خداوند  بی همتا در سوره ی تکویر به تنفس صبح سوگند خورده است آنجایی که می فرماید (والصّبح اذا تنفّس ) بی شک این موضوع برای حضرت بیدل الهام بخش بوده است .چرا که در اغلب ابیات وقتی به صبح اشاره می کند تنفس صبح را نیز در میان کشیده است

رضا کرمی بهمن 1390


 
نگاهی به تفسیر استاد احمد مخدوم دانش بخارای بر یکی از ابیات حضرت بیدل و ارائه قر
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام بر یاران و همراهان همیشگیم....پوزش من را بابت تاخیری که در ارائه این پست پیش آمد پذیرا باشید  باز هم با یک غزل و شرحی بر یکی از ابیات حضرت ابوالمعانی در خدمت شما هستم

ابتدا غزل:

راست یا کج  ، برجی  از  آوار بالا می  رود

پله  دارد ازخودش این بار بالا  می رود


جرات از خود گذشتن را ندارد پای لنگ!

من تبی دارم که از دیوار بالا می رود


شوکت ملک سلیمان را ندارد ،دل ، ولی

قالی ای دارد که از هر دار بالا می رود


من درخت خاطری دارم که   با دلدادگی

شاخه اش از پله های خار بالا می رود


خواب دیدم کودکی هستم که در آغوش ماه

پای من ازبرکه ی دیدار بالا می رود


سربه زیری رود را مقهور دریا کرده است

چشمه بر می خیزد و اینبار بالا می رود


رضا کرمی (از مجموعه تو را می نویسم)

 

نگاهی به تفسیر استاد احمد مخدوم دانش بخارای بر یکی از ابیات حضرت بیدل و ارائه قرائتی تازه از موضوع


به پستی تا نماند شوق جهدی‌ کن‌ که خون ‌گردی

چـــو آب آیـــیـــنـــه‌دار رنـــگ‌ گـــردد، پـــر بـــرون آرد

استاد احمد مخدوم دانش بخارای. فرمو ده ند:

((مراد از پستی حالتیست که طرف نقص و کمال آن مساوی باشد. شوق، کنایه از حرکت‌ و طلب‌کمال است. خون گشتن، مستعد شدن است برای ارتقای مدارج کمال. چنان که اغذیه در وقتی که از زمین می‌روید، چیزیست که عاری ‌است از صفت نقص و کمال، بلکه جهت نقص غالب‌تر است که از اکلش ضرر متوقع باشد. به شوق و طلب نمو و قابلیّت غذایی حاصل می‌کند و به التزام حجم کسر خون می‌گردد و چون خون گشت صلاحیّت آن پیدا می‌کند که در اعضا و جوارح غاذی ساری و جاری شده، باعث نشو و نمو قوای ظاهری و باطنی گردد که معرفت حقایق اشیا وابسته بر آن است.

پس توکه‌گیاهی ضعیف در مزرعة آفرینش رسته‌ای و نقص وکمالت مساوی است، بلکه نقص تو از جهت ترکیب غالب‌تراست از شوق و طلب دست مدار و به مجرد وجود ... قانع مباش و جهدی‌کن که استعداد کمالات به هم رسانی که در صفت ایجاد همة ... تا جمادات با تو برابرند. نمی‌بینی درآب که جوهری بسیط است و سفلی، بنا بر ثقل همیشه مایل به پستی است. وقتی که آینه‌دار رنگ شود و به شوق و طلبِ نمو و رتبة عالی حلول در جسم کند، پر برون می‌آرد و از لباس ازهار و اشجار سر به هوا می‌کشد و از رتبة سفلی مرتبة علوی می‌یابد...خلاصه، به حالی‌که داری، قناعت مکن و جهد کن و طالب کمال باش و به پستیها و مزخرفات دنیة فانیه قانع مباش که درجات الابرار و درکات الاحرار...»...))

این بود شرح استاد احمد مخدوم دانش بخارای

دوستان...............

 قرار است در مصراع اول برای حرکت از یک جایگاه پست به متعالی چاره جویی شود  ....مهمترین نکته در این مصراع کلمه ی( خون )است حضرت بیدل می فرمایند که برای اینکه شوق و اراده تو در جایگاه نازلی قرار نگیرد لازمه آن اینست که به خون مبدل گردی اما چرا خون ...روشن است که باید به دنبال خاصیتی از خون بود که ان خاصیت جوابگوی حرکت از حضیض به اوج باشد همه ما می دانیم که از خصوصیات دینامیک خون حاصیت جهندگی آنست و حضرت بیدل می فرمایند اگر طالب آن هستی که از مقام پست به اوج برسی باید قدرت جهندگی و پرواز را در خود بارور کنی از این رو می فرمایند باید همچون خون باشی

اما قسمت زیبای کار در مصرع دوم است حضرت بیدل در مصراع دوم به دنبال مثالی است که جوابگوی مدعای مصراع اول باشد مثلی که هم تصویر گر پرواز باشد و هم جهدی که منجر به پرواز شده است

همه ی ما می دانیم که قسمت اعظم خون از آب تشکیل شده است و لی خون کجا و آب کجا.... آب برای اینکه به خون تبدیل شود باید یک پروسه ی طولانی را طی کند حضرت بیدل در مصرع دوم فرمو ده است آب برای اینکه به خون تبدیل شود و همان خاصیت جهندگیش را داشته باشد  باید آیینه دار رنگ شود آیینه دار رنگ شدن یعنی دارا بودن خواص خون و رنگ اشاره است به قرمزی خون است(خاصیت  بصری خون) به طور واضحترآب  آیینه دار رنگ گردد یعنی آب لیاقت و استعداد بروز خاصیتهای خون را داشته باشد

پس معنی روان بیت  در نهایت این خواهد شد:

 

به پستی تا نماند شوق جهدی‌ کن‌ که خون ‌گردی

چـــو آب آیـــیـــنـــه‌دار رنـــگ‌ گـــردد، پـــر بـــرون آرد

برای اینکه در سطح تازلی از موقعیت نباشی کوشش کن تا به خون تبدیل گردی (قدرت پرش داشته باشی)

مثل   آبی که تمایل واقعیش حرکت به سمت پایین است ولی  با ریاضت و تلاش،  به خون تبدیل می شود( (آیینه دار رنگ شدن= لیاقت و استعداد بروز خاصیتهای خون را پیدا کردن) در ادامه همین روند است که آب می تواند قدرت جهندگی داشته باشد و متعالی شود

دوستان به ندرت پیش می آید که حضرت بیدل نازک بینی های شاعرانه اش را با اسلوب های ریاضی وار زیور نبندد از این رو قبل از هر شرحی باید به دنبال کشف روابط  مصرا عها بود این بار نمی گویم همین تا باب برای گفنگوی بیشتر باز باشد

رضا کرمی


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان و همراهان همیشگیم...

بالاخره مجموعه ی جدید غزل من با عنوان ((تو را می نویسم)) از سوی انتشارات فصل پنجم منتشر شد....

جلسه رونمایی و نقد وبررسی این کتاب در تاریخ سی ام آبان راس ساعت شانزده در فرهنگسرای انقلاب تهران با حضور اساتید و منتقدین عزیزآقایان(یوسفعلی میر شکاک ، بهروز یاسمی ، محمود اکرامی ، اسماعیل امینی ، عبدالجبار کاکایی و کمال شفیعی) بر گزار می گردد حضور شما عزیزان در این جلسه باعث سربلندی و عزت من است..

فرهنگسرای انقلاب تهران در :

بزرگراه شهید نواب صفوی ، تقاطع خیابان کمیل شرقی واقع شده است.

تلفن های فرهنگسرا :     55415695 -  55410929

چند غزل از این مجموعه و طرح جلد این کتاب:

به چه قیمت...

گیرم که به مقصود رسیدی... به چه  قیمت
از جام جهان شهد چشیدی ...به چه قیمت


عاشق شدی و دست در آغوش درختان
 یک سیب پر از خاطره چیدی... به چه قیمت


در گوش تو تا باد به نجوا خبر ی گفت
چون برگ دل از باغ بریدی... به چه قیمت


تا دست تمنا به هوای تو کشیدند
ناگاه از این بام پریدی...به چه قیمت


دریا همه ی شور و شرش را به تو داده ست
چون موج به هر سوی دویدی ...به چه قیمت


هر یوسفی از چاه به شاهی نرسیده ست
یک شهر پر از برده خریدی...به چه قیمت


خون گریه ی رستم شدی و عاقبت کار
برسینه ی سهراب چکیدی ....به چه قیمت


چون پیله به گرد دل سودا زده ی خویش
هر روز غمی تازه تنیدی... به چه قیمت


من پر زدم از باغ پر از خاطره ای عشق
حتا به وداعم نرسیدی ...به چه قیمت

سخت است....

راز را بشنوی ولال بمیری سخت است
باغ را حس کنی و کال بمیری سخت است


پا به پا ،مثل درختان به پاییز دچار 
سالها باشی وهر سال بمیری سخت است


در دل دشت و یا کنج قفس..... هر دو یکیست
 هر کجا در هوس بال بمیری سخت است


کوه باشید و یا کاه چه فرقی دارد؟
زیر خرواری از آمال بمیری سخت است


در پی وعده ی دیدار پس از عمری عشق
کوچه را طی کنی و قال بمیری سخت است

با هم.....

فراوان می دوم تا کوچه ها با هم یکی گردد
اگر رفتی  مسیر کوچ ما باهم یکی گردد


چرالب تشنه  با لب تشنه گاهی فرق دارد؟ آه
لبم را دوختم تا کو زه ها با هم یکی گردد


به دریا می زنم بی بادبان ، تنها به این امید
که دستان خدا  و ناخدا با هم یکی گردد


چه می شد رودهای جاری از چشم من و تو –آه-
فقط یک باردر آغوش ما  با هم یکی گردد


خداوندا دل  بی طاقت  این مردم عاشق
اگر در سینه ها نه ، پس کجا با هم یکی گردد 


فقط یک راه می ماند به دور از چشم زاهدها
سر زلف تو و دست دعا با هم یکی گردد

رضا کرمی آبان 90


 
← صفحه بعد