ذهنی پر از سوار

شعرها و نقدهای رضا کرمی

من تشنه ی دیدار تو هستم تو چه هستی
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی: رضا کرمی ، عشق ، غزل ، بیدل

سلام بر دوستان و یاران  ادیب و فرهیخته .....

چهارمین همایش ناله های فرات در شهر شوش پنج شنبه 1390/11/6 با کیفیتی به مراتب بالاتر نسبت به سالهای پیش برگزار شد ..بهترین لحظات  برای من به عنوان یکی از داوران این همایش رضایتی بود که پس از خاتمه  بر چهره ی اغلب شاعران شرکت  کننده(برنده و غیر برنده) نقش بسته بود ..الحق والانصاف شعرها نیز در سطح بالایی بودند و برندگان نیز همه جزء بهترین شاعران آیینی..... .. نشست و گفتگوی صمیمی  با دوستان خوبم آقایان ، عبدالحسین انصاری، مرتضی حیدری ، صالح دروند و  عظیمی مهر و دیگر شاعران شرکت کننده  از دیگر اتفاقات میمون این همایش بود که برای همه ی دوستان خاطره انگیز بود........

 یک غزل و در ادامه شرحی دیگر بر یکی از ابیات حضرت بیدل ره آورد من در این پست است

ابتدا غزل:

من تشنه ی دیدار تو هستم تو چه هستی
آیینه ی دیوار تو هستم  تو چه هستی

ای همهمه ی مبهم همراه درختان
چون باد هوا دار تو هستم تو چه هستی

عمریست من  گمشده  درخانه ی  تردید
دیوار به دیوار تو هستم تو چه هستی

ای  میوه ی ممنوعه  به هر طعم که باشی
چون شاخه نگهدار تو هستم تو چه هستی

در چاه حسد برده و  در مصر عزیزی
من نیز خریدار تو هستم تو چه هستی

هر جا بروم بیرق  دستان تو پیداست
یک شهر بدهکار تو هستم تو چه هستی

رضا کرمی از مجموعه( تو را می نویسم)

 

و گره گشایی از بیت حضرت بیدل

 

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

(حضرت بیدل)

قبل از پرداخت مستقیم به بیت فوق لازم است به پیش درآمدی که در حقیقت کلید گره گشایی کل موضوع است اشاره ای داشته باشیم همانطور که مستحضر هستید از قدیم الایام یکی از راههای امتحان زنده و یا مرده بودن یک شخص این بوده است که در جلوی دهان او آیینه می گذاشته اند تا از تاثیر و یا عدم تاثیر نفسش بر آینه حکم بر زنده و یا مرده بودن او دهند

حال با این دیدگاه به بیت زیر از حضرت بیدل توجه بفرمایید:

شـبـهـهٔ هـسـتـی چو سحر می‌کندم خون به جگر

آیـــنـــه بــنــدم بــه عــدم ‌کــز نــفــس آرم خــبــری

شاعر در بیت بالا می گوید تردیدی که در هستی و نیستی داریم ما را چون سحر خون به جکر می کند چون سحر نیز اسیر هستی و نیستی خود است یک دم هست می شود و دمی دیگر نیست به همین دلیل باید در جلوی دهان عدم آیینه ای قرار دهم  شاید نفسی بر آیینه عدم نشست و ما به هستی پی بردیم

و حال به بیت زیر توجه بفرمایید

چه خوش است عمر سبک عنان‌گذرد ز ما و من آنچنان

کــه چــو صــبــح در دم امـتـحـان نـفـتـد بـر آیـنـه بـار مـا

اینجا هم شاعر می گوید ای کاش مرگ ما چنان آسان و خوشگوار باشد  که نیازی به آینه برای اثبات مرگ ما نباشد و ههمچون صبح  نباشیم که برای اثبات هستیش سحر گاه بر صفحه ی آیینه(دنیا) می نشیند و با امتحان و تاثیر نفسش بر آینه از هستی خود حکایت می کند

و همچنین بیت زیر:

فـغـان‌کـه بـوی حـضوری نبردکوشش فطرت

چـوصـبـح طـعـمـهٔ زنـگ نـفـس شـد آیـنـهٔ ما

اینجا حضرت بیدل می فرمایند  تلاش فطرت برای نشان دادن خویش راه به جایی نبرد و اگر حضوری هم بود قربانی زندگی مادی شد همچون صبح که برای اثبات وجودش صبحگاه نفسش بر آینه می نشیند ولی به مرور زمان همین نفس و نمناکی باعث زنگار بستن آیینه می شود

نکاتی کلیدی در درک موضوع (فارغ از تاویل نهفته) ارتباط سه وآژه ی صبح ، تنفس و آینه است  تاثیر صبحگاه  بر آینه  نمی است که از آن به تنفس صبح یاد شده است همین تاثیر است که دلیل اثبات هستی صبح شمرده شده است (همچون آینه ای که برای اثبات حیات در مسیر تنفس کسی قرار گیرد و رد به جا مانده بر آن دلیل زندگی شمرده شود)

و بیت زیر :

حــیــاکــنــیــد بــه پــیــری زوانــمــود طــرب

سـحـر چـوآیـنـه‌گـیـرد نـفس شب تار است

 اینجا هم شاعر می گوید که از اظهار طرب در زمان پیری و کهولت بپرهیزید  همچون صبح نباشید که چون بخواهد خود رادر آینه ببیند و خود اظهاری کند نفسش باعث کدورت آینه شده و تاریکی به بار می آورد

و بیت بسیار زیبای زیر :

چـون صـبـح بـی‌غـبـار نـفـس زنـده‌ایم و بس

شــبــنــم صــفــاســت آیــنــهٔ امــتــحـان مـا

حضرت بیدل می فرمایند ما چون صبح زندگی و هستی مان در گرو ضبط نفس است و گواه ما در این میانه شبنم است  ک چون صبح نفسی بزند از بین میرود (درحقیقت  اینجا شبنم نقش آینه را برای امتحان هستی و نیستی بازی می کند........ هستی و تنفس صبح باعث نیستی شبنم می شود و نیستی صبح ضامن دوام و هستی شبنم است)

با توضیحات فوق حال به بیت مورد نظر می پردازیم

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی   

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

دراین بیت نیز حضرت بیدل می فرمایند  ما بدنبال هیچ راهی برای نشان دادن و اظهارهستی خود چون صبح نبودیم (در حقیقت مراد ما فنا شدن است نه هستی) و اگر در این میانه تیز نفسی داشته ایم هیچگاه نخواسته ایم چون صبح اثری از آن بر آیینه ی اظهار بر جای بگذاریم

(آینه اینجا نیز وسیله اظهار تعین است )

خداوند  بی همتا در سوره ی تکویر به تنفس صبح سوگند خورده است آنجایی که می فرماید (و صبح اذا تنفس ) بی شک این موضوع برای حضرت بیدل الهام بخش بوده است .چرا که در اغلب ابیات وقتی به صبح اشاره می کند تنفس صبح را نیز در میان کشیده است

رضا کرمی بهمن 1390


 
نگاهی به تفسیر استاد احمد مخدوم دانش بخارای بر یکی از ابیات حضرت بیدل و ارائه قر
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام بر یاران و همراهان همیشگیم....پوزش من را بابت تاخیری که در ارائه این پست پیش آمد پذیرا باشید  باز هم با یک غزل و شرحی بر یکی از ابیات حضرت ابوالمعانی در خدمت شما هستم

ابتدا غزل:

راست یا کج  ، برجی  از  آوار بالا می  رود

پله  دارد ازخودش این بار بالا  می رود


جرات از خود گذشتن را ندارد پای لنگ!

من تبی دارم که از دیوار بالا می رود


شوکت ملک سلیمان را ندارد ،دل ، ولی

قالی ای دارد که از هر دار بالا می رود


من درخت خاطری دارم که   با دلدادگی

شاخه اش از پله های خار بالا می رود


خواب دیدم کودکی هستم که در آغوش ماه

پای من ازبرکه ی دیدار بالا می رود


سربه زیری رود را مقهور دریا کرده است

چشمه بر می خیزد و اینبار بالا می رود


رضا کرمی (از مجموعه تو را می نویسم)

 

نگاهی به تفسیر استاد احمد مخدوم دانش بخارای بر یکی از ابیات حضرت بیدل و ارائه قرائتی تازه از موضوع


به پستی تا نماند شوق جهدی‌ کن‌ که خون ‌گردی

چـــو آب آیـــیـــنـــه‌دار رنـــگ‌ گـــردد، پـــر بـــرون آرد

استاد احمد مخدوم دانش بخارای. فرمو ده ند:

((مراد از پستی حالتیست که طرف نقص و کمال آن مساوی باشد. شوق، کنایه از حرکت‌ و طلب‌کمال است. خون گشتن، مستعد شدن است برای ارتقای مدارج کمال. چنان که اغذیه در وقتی که از زمین می‌روید، چیزیست که عاری ‌است از صفت نقص و کمال، بلکه جهت نقص غالب‌تر است که از اکلش ضرر متوقع باشد. به شوق و طلب نمو و قابلیّت غذایی حاصل می‌کند و به التزام حجم کسر خون می‌گردد و چون خون گشت صلاحیّت آن پیدا می‌کند که در اعضا و جوارح غاذی ساری و جاری شده، باعث نشو و نمو قوای ظاهری و باطنی گردد که معرفت حقایق اشیا وابسته بر آن است.

پس توکه‌گیاهی ضعیف در مزرعة آفرینش رسته‌ای و نقص وکمالت مساوی است، بلکه نقص تو از جهت ترکیب غالب‌تراست از شوق و طلب دست مدار و به مجرد وجود ... قانع مباش و جهدی‌کن که استعداد کمالات به هم رسانی که در صفت ایجاد همة ... تا جمادات با تو برابرند. نمی‌بینی درآب که جوهری بسیط است و سفلی، بنا بر ثقل همیشه مایل به پستی است. وقتی که آینه‌دار رنگ شود و به شوق و طلبِ نمو و رتبة عالی حلول در جسم کند، پر برون می‌آرد و از لباس ازهار و اشجار سر به هوا می‌کشد و از رتبة سفلی مرتبة علوی می‌یابد...خلاصه، به حالی‌که داری، قناعت مکن و جهد کن و طالب کمال باش و به پستیها و مزخرفات دنیة فانیه قانع مباش که درجات الابرار و درکات الاحرار...»...))

این بود شرح استاد احمد مخدوم دانش بخارای

دوستان...............

 قرار است در مصراع اول برای حرکت از یک جایگاه پست به متعالی چاره جویی شود  ....مهمترین نکته در این مصراع کلمه ی( خون )است حضرت بیدل می فرمایند که برای اینکه شوق و اراده تو در جایگاه نازلی قرار نگیرد لازمه آن اینست که به خون مبدل گردی اما چرا خون ...روشن است که باید به دنبال خاصیتی از خون بود که ان خاصیت جوابگوی حرکت از حضیض به اوج باشد همه ما می دانیم که از خصوصیات دینامیک خون حاصیت جهندگی آنست و حضرت بیدل می فرمایند اگر طالب آن هستی که از مقام پست به اوج برسی باید قدرت جهندگی و پرواز را در خود بارور کنی از این رو می فرمایند باید همچون خون باشی

اما قسمت زیبای کار در مصرع دوم است حضرت بیدل در مصراع دوم به دنبال مثالی است که جوابگوی مدعای مصراع اول باشد مثلی که هم تصویر گر پرواز باشد و هم جهدی که منجر به پرواز شده است

همه ی ما می دانیم که قسمت اعظم خون از آب تشکیل شده است و لی خون کجا و آب کجا.... آب برای اینکه به خون تبدیل شود باید یک پروسه ی طولانی را طی کند حضرت بیدل در مصرع دوم فرمو ده است آب برای اینکه به خون تبدیل شود و همان خاصیت جهندگیش را داشته باشد  باید آیینه دار رنگ شود آیینه دار رنگ شدن یعنی دارا بودن خواص خون و رنگ اشاره است به قرمزی خون است(خاصیت  بصری خون) به طور واضحترآب  آیینه دار رنگ گردد یعنی آب لیاقت و استعداد بروز خاصیتهای خون را داشته باشد

پس معنی روان بیت  در نهایت این خواهد شد:

 

به پستی تا نماند شوق جهدی‌ کن‌ که خون ‌گردی

چـــو آب آیـــیـــنـــه‌دار رنـــگ‌ گـــردد، پـــر بـــرون آرد

برای اینکه در سطح تازلی از موقعیت نباشی کوشش کن تا به خون تبدیل گردی (قدرت پرش داشته باشی)

مثل   آبی که تمایل واقعیش حرکت به سمت پایین است ولی  با ریاضت و تلاش،  به خون تبدیل می شود( (آیینه دار رنگ شدن= لیاقت و استعداد بروز خاصیتهای خون را پیدا کردن) در ادامه همین روند است که آب می تواند قدرت جهندگی داشته باشد و متعالی شود

دوستان به ندرت پیش می آید که حضرت بیدل نازک بینی های شاعرانه اش را با اسلوب های ریاضی وار زیور نبندد از این رو قبل از هر شرحی باید به دنبال کشف روابط  مصرا عها بود این بار نمی گویم همین تا باب برای گفنگوی بیشتر باز باشد

رضا کرمی


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان و همراهان همیشگیم...

بالاخره مجموعه ی جدید غزل من با عنوان ((تو را می نویسم)) از سوی انتشارات فصل پنجم منتشر شد....

جلسه رونمایی و نقد وبررسی این کتاب در تاریخ سی ام آبان راس ساعت شانزده در فرهنگسرای انقلاب تهران با حضور اساتید و منتقدین عزیزآقایان(یوسفعلی میر شکاک ، بهروز یاسمی ، محمود اکرامی ، اسماعیل امینی ، عبدالجبار کاکایی و کمال شفیعی) بر گزار می گردد حضور شما عزیزان در این جلسه باعث سربلندی و عزت من است..

فرهنگسرای انقلاب تهران در :

بزرگراه شهید نواب صفوی ، تقاطع خیابان کمیل شرقی واقع شده است.

تلفن های فرهنگسرا :     55415695 -  55410929

چند غزل از این مجموعه و طرح جلد این کتاب:

به چه قیمت...

گیرم که به مقصود رسیدی... به چه  قیمت
از جام جهان شهد چشیدی ...به چه قیمت


عاشق شدی و دست در آغوش درختان
 یک سیب پر از خاطره چیدی... به چه قیمت


در گوش تو تا باد به نجوا خبر ی گفت
چون برگ دل از باغ بریدی... به چه قیمت


تا دست تمنا به هوای تو کشیدند
ناگاه از این بام پریدی...به چه قیمت


دریا همه ی شور و شرش را به تو داده ست
چون موج به هر سوی دویدی ...به چه قیمت


هر یوسفی از چاه به شاهی نرسیده ست
یک شهر پر از برده خریدی...به چه قیمت


خون گریه ی رستم شدی و عاقبت کار
برسینه ی سهراب چکیدی ....به چه قیمت


چون پیله به گرد دل سودا زده ی خویش
هر روز غمی تازه تنیدی... به چه قیمت


من پر زدم از باغ پر از خاطره ای عشق
حتا به وداعم نرسیدی ...به چه قیمت

سخت است....

راز را بشنوی ولال بمیری سخت است
باغ را حس کنی و کال بمیری سخت است


پا به پا ،مثل درختان به پاییز دچار 
سالها باشی وهر سال بمیری سخت است


در دل دشت و یا کنج قفس..... هر دو یکیست
 هر کجا در هوس بال بمیری سخت است


کوه باشید و یا کاه چه فرقی دارد؟
زیر خرواری از آمال بمیری سخت است


در پی وعده ی دیدار پس از عمری عشق
کوچه را طی کنی و قال بمیری سخت است

با هم.....

فراوان می دوم تا کوچه ها با هم یکی گردد
اگر رفتی  مسیر کوچ ما باهم یکی گردد


چرالب تشنه  با لب تشنه گاهی فرق دارد؟ آه
لبم را دوختم تا کو زه ها با هم یکی گردد


به دریا می زنم بی بادبان ، تنها به این امید
که دستان خدا  و ناخدا با هم یکی گردد


چه می شد رودهای جاری از چشم من و تو –آه-
فقط یک باردر آغوش ما  با هم یکی گردد


خداوندا دل  بی طاقت  این مردم عاشق
اگر در سینه ها نه ، پس کجا با هم یکی گردد 


فقط یک راه می ماند به دور از چشم زاهدها
سر زلف تو و دست دعا با هم یکی گردد

رضا کرمی آبان 90


 
......حقم نبود
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٢  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان ادیب و فرهیخته...  یه سیاق پستهای قبل این بار نیز با غزلی از خویش و شرح یکی از ابیات حضرت بیدل میزبان شما هستم

ابتدا غزل:

من شکستم ، تکه تکه، اینقدر حقم نبود
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود

باغبان هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم سردی دست تبر حقم نبود

چوب دیوار خودم را می خورم ، تکلیف چیست ؟
غرق در محدوده ای بودم که
((در ))حقم نبود

مثل ماهی ها به آب خوش خیالی می زدم
خام بودم صید ماه غوطه ور حقم نبود

هر کسی سهم خودش را  می برد از باغ عشق
سرو رعنا بودم  و درک ثمر حقم نبود

شور می خواهد رفاقت با دل تنگ حباب
قطره ای گم بودم و طعم سفر حقم نبود

هر چه سختی می کشم از تنگی آغوشهاست
با قفس خو کرده بودم بال و پر حقم نبود

رضا کرمی

 و شرحی بر بیتی از حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی

تــازه اســت از مــن بـهـار ســنــبـلـسـتـان خـیـال

جــوهــر آیــیــنــهٔ زانــو بــود مــوی ســرم

 این بیت پیچیده نیز از  آن دسته ابیاتی است که برای رمزگشایی نیاز به رجوع به شبکه ای از توصیفات دارد

ترکیبات دور از ذهن سنبلستان خیال  جوهر آیینه ی زانو  و ارتباط اینها با خیال و موی سر در نگاه اول هر خواننده ای را می تواند سر در گم کند

برای شروع و رمز گشایی بهتر است ابتدا به کلمه ی سنبلستان پرداخته شود

حضرت بیدل اغلب با تشبیه کردن سر به سنبلستان آن را منشا و خواستگاه  تفکر و تخیل می داند و در همین راستا ست که  این واژه را در ارتباط با پریشانحالی  و جنونمندی نیز به تصویر می کشد به این ابیات توجه بفر مایید:

ســــایـــهٔ ژولـــیـــده‌مـــویـــی از ســـر مـــن کـــم مـــبـــاد

پــشــم اگــر رفــت از کــلــاهــم ســنــبــلــســتـان یـافـتـم

حضرت بیدل می فرمایند اگر راحت و آسایش از سر ما پرید غمی نیست همین آشفته حالی (موهای ژولیده و پریشان)  برای ما    سنبلستانی ست که منشا آسایش ما خواهد بود...(توجه داشته باشید که موهای سر به مثابه ی سنبل هستند که در مجموع ایشان سر را به سنبلستان شبیه دانسته اند)

سـر رشـتـهٔ جـنـونـم ‌گـیـسـوی ‌کـیـسـت یـا رب

شــد دهــر ســنــبـلـسـتـان از پـیـچ و تـاب آهـم

اینجا نیز حضرت بیدل می فرمایند خدایا سر رشته ی جنون من ناشی  از پریشانی گیسوی کیست که از شدت آه های من جهانی به خواستگاه پریشانی(سنبلستان= گیسوی پریشان ) تبدیل شده است

ابیات زیر نیز در همین راستا هستند

بــه زلــف او شــکــسـت آمـادهٔ حـسـرت دلـی دارم      

کـه عـمـری شـد شـکـن مـی‌پرورد در سنبلستانی

در هــوای زلــف مــشــکــیـن تـو هـرجـا دم زدم

دود آهـم عـالـمـی را سـنـبـلـسـتـان‌ کـرد ورفت

ازشکست‌کار هاآشفته‌حالان نسخه‌ای‌ست

دفــتــر آشـوب یـعـنـی سـنـبـلـسـتـان شـمـا

با این توضیحات پرداختن به مصراع نخست آسان تر به نظر می رسد

تــازه اســت از مــن بــهــار ســنــبـلـسـتـان خـیـال         

حضرت بیدل در این بیت منشا خیال را سنبل هایی می داند  که در سنبلستان ذهن آدمی روییده اند از این روست که می فر مایند  تاز گی و طراوت  باغ خیال ناشی از تفکر و  غور من است

در مصراع بعد:

جــــوهــــر آیــــیــــنــــهٔ زانــــو بــــود مـــوی ســـرم

تکلیف جوهر آیینه روشن است نقطه ی مبهم در این میان ارتباط زانو با آیینه است در این  مورد نیز رجوع به ابیاتی دیگر از حضرت بیدل برای پردهبرداری  از موضوع کارساز تر است اما پیش از آن به دو بیت از حضرت مولانا در این زمینه اشاره می شود

حضرت مولانا  می فرمایند:

ای نهاده بر سر زانو تو سر

وز درون جان جمله باخبر

پیش چشمت سرکش روپوش نیست

آفرین‌ها بر صفای آن بصر

حضرت مولانا  می فرمایند:

سر در زانوی تفکر فرو بردن  و بریدن از عالم مادی پرده ی وهم را از مقابل چشم بر می دارد و به انسان چشم بصیرت می بخشد

در همین راستاست که حضرت بیدل در بسیاری از ابیات کنج زانوان خود  را محلی  برای بریدن از دنیای مادی  ودریچه ای برای تماشای جلوه های یار می بیند

به این بیت از حضرت بیدل در همین راستا نوجه بفرمایید:

دمـــی بــه یــاد خــیــال تــو ســر فــرو بــردم

بـــــه آفــــتــــاب رســــانــــدم دمــــاغ زانــــو را

شاعر می فرمایند یک لحظه سر در زانوی خیال تو فرو بردم  همین غور و در خود فرور فتن بود که مرا از کنج زانو به عرش ادراک رسانید

و در بیتی دیگر:

ســیـر سـر زانـو هـم از افـسـون جـنـون بـود

افــکــنــد خــیــالــم بــه جــهــان دگـر از خـود

حضرت بیدل  سر فرو بردن در زانو و  دامن خیال  را از ثمرات عشق و جنون می داند همین پناه بردن به دنیای درون است که او را از جهان مادی  کنده و به جهان معنوی رهنمون ساخته است

و در جای دیگر:

ســر بــه زانــو دوخــتــن آنـگـه خـیـال مـحـرمـی

بـی‌گـمـان ایـن حـلـقـه افـکند‌ه ست بیرون درت

حضرت بیدل می فرمایند ابتدا باید  به سیر درون بپردازی آنگاه خیال نزدیکی به یار را در سر بپرورانی بی گمان همین حلقه ی درون است که می تواند تو را از جهان مادی رها سازد

ذوق پـــیــدایــی نــگــیــرد دامــنــم

مــحــو زانـو را سـرآیـیـنـه نـیـسـت

حضرت بیدل می فرمایند  ما نیازی به خود نمایی نداریم کسی که محو تماشای یار شده است(محو زانو) دیگر نیازی به دیدن خود ندارد

و ابیاتی دیگر از این دست که در همین راستا هستند:

هرچه می‌بینم سراغی از خیالت می‌دهد

هـردو عـالـم یـک‌سـر زانـوست محزون تورا

بـیـدل بـه‌کـنـج زانـوی فـکـرتـو خـفـتـه اسـت‌

آن سـرکـه داشـت جـیـب فـلاطونش انتخاب

چــو غــنـچـه مـحـرم زانـوی دل شـو و دریـاب

کـه در طـلـسـم‌گـریـبـان چـه دامـن افتادست

ســیــر خــم زانــو بــه هــوس جــمـع نـگـردد

نـــامــحــرم مــعــنــی ســر افــکــنــده نــدارد

حال که به موضع زانو  و  دریافت های حضرت بیدل از آن در ابیاتی غیر از بیت مورد نظر پرداخته شد آسانتر می توان به ارتباط آیینه و زانوی خیال و تفکر پی برد

جــــوهــــر آیــــیــــنــــهٔ زانــــو بــــود مـــوی ســـرم

همانطور که بیان شد  حضرت بیدل کنج زانو را  که محل غور و تفکر است مقامی برای کنده شدن از دنیای مادی می داند  و در حقیقت  ایشان دنیای درون( کنج زا نوی خیال ) را آیینه ای می داند که آدمی از آنجا می تواند به تماشای اسرار بپردازد تا محرم یار گردد

به این بیت توجه بفر مایید:

سـیـر زانو نیز ممکن نیست بی‌فرمان عشق

پـیـش‌مـا آیینه‌است اما به دست دیگری‌ست

حضرت بیدل می فرمایند که  حرکت و سیر دنیای درون و محرم شدن با یار بدون فرمان عشق ممکن نیست ما تمام ابزار نزدیک شدن را در اختیار داریم( کنج زانو = آیینه ی خیال) ولی تا او نخواهد ما نمی توانیم در این آیینه به تماشا بنشینیم

و در بیتی دیگر:

کـشـیـدی سـر بـه جـیب اما نبردی بوی تحقیقی

هــنــوز آیــیــنــه صــیــقـل‌خـواه زانـوی تـو مـی‌آیـد

حضرت بیدل می فرمایند:

سر در دامان خویش فرو بردی  اما هنوز لایق ادراک نشده ای ....  آیینه ی ادراک حاصل از سیر درونیت  باید با غور و سر فرو بردن بیشتر صیقلی بیش از این پیدا کند

و در بیتی دیگر که قرابت بسیاری با بیت مورد نظر ما دارد حضرت بیدل می فرمایند:

در مـقـامـی‌کـه بـود جـلـوه‌گه شاهد فکر

جــوهـر از مـوی سـر اسـت آیـنـهٔ زانـو را

در جایگاه تفکر و  سیر درون (کنج زانو و تنهایی ) که جایگاه تجلیات محبوب است  آنچه باعث پرده برداری از حقایق می شود همان پناه بردن به خیال است. توجه داشته باشید که تا جوهر آیینه صیقل نیابد آیینه نمی تواند باعث دیدار شود حضرت بیدل می فرمایند آیینه ی خیالی که با فرو بردن سر در زانو و سیر درون حاصل می شود مدیون جوهری و مایه ای است  که از سر تراوش کرده است(موی سر)

با این اوصاف معنی بیت مورد نظر بسیار دلپذیر و سهل الوصول به نظر می رسد

تــازه اســت از مــن بــهــار ســنــبـلـسـتـان خـیـال

جــــوهــــر آیــــیــــنــــهٔ زانــــو بــــود مـــوی ســـرم

حضرت بیدل می فرمایند:

سر سبزی و طراوت خیال(سنبلستان)  )ناشی از تراوشات ذهن  من است  وآیینه ای که در این سیر درونی  باعث بصیرت  و دیدار می شود جلایش را از سری دارد که من در زانوی خیال فرو برده ام (به سیاهی مو ی سر و شباهتش با جوهر آیینه نیز باید توجه داشت)

در حقیقت حضرت بیدل  می فرمایند  آنچه باعث محرم شدن من با یار شده است سری بو ده است که من در گریبان درون فرو برده ام در نهایت اینکه  تمامی این شرحها بیانگر این حدیث قدسی ست:

((من عرف نفسه فقد  عرف ربه))

هرکس که نفس خود را شناخت خدای خود را شناخته است

 رضا کرمی - مهرماه 1390


 
نه و هرگز..........
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام بر یاران و همراهان عزیز...اینبار هم با غزلی از خویشتن و رهیافتی بر یکی از ابیات حضرت بیدل میزبان شما هستم.

نه و هرگز........

در مرز نگاه تو صبوری؟... نه و هرگز
از کشور چشمان تو دوری؟... نه و هرگز


ای لحظه ی پیوستگی رود به دریا 
شیرینتر از این لحظه  ی شوری؟... نه و هرگز


زاهد شوم و بوسه نگیرم که بگویند:
فرق است میان تو و حوری... نه و هرگز


ای سنگ بزن کار من از حرف گذشته ست
 اقرار به یک عشق  بلوری... نه و هرگز


من لشکر تورانم و تو دختر ایران
افغانی و تاجیکی و سوری... نه و هرگز

 

و اما راهیافتی بر بیتی از حضرت بیدل.......

مـتـاع‌ کـاروان مـا هـمـیـن یـک پـنبهٔ‌ گوش است

اثــر: دلــال عــبــرت .... چـون جـرس نـالـیـدنـت نـازم

در این رابطه به هیچ شرح مستقیمی دست نیافتم تا به عنوان رهیافتی دیگر ضمیمه ی شرحم کنم ..جز استاد کاظمی که در این رابطه و در کتاب گزیده ی غزلیات بیدل صفحه ی 545 فرموده اند:

از مصراع دوم معنای دلپذیری دریافت نکردم . شاید اشتباهی در ضبط آن رخ داده باشد . با آن هم می توان گفت که شاعر از بی نیازی و بی توجهی نسبت به این بازار هستی حکایت دارد. ظاهرا می گوید ما هم کاروانی به این بازار آورده ایم ولی متاع آن پنبه ی گوش است  و با آن شور جرس مانند این بازار آسوده می شویم ((نواهای بساط دهر،نذر ناشنیدنها / به شور اضطراب دل که سیمابی ست در گوشم))

دوستان  و بیدل خوانان عزیز....درک بسیاری از ابیات پیچیده و دیر فهم در دیوان غزلیات حضرت بیدل وابسته به شبکه ای از  توصیفات است که در شعر حضرت بیدل اغلب به عنوان یک بسامد جلوه می کنند  از این رو برای تشریح ابیاتی از این دست ناچاریم به سابقه ی کلمات و توصیفاتی که حضرت بیدل در ارتباط با آنها  به کار می برد رجوع کنیم .

برای شروع باید به چند کلمه ی کلیدی در این بیت اشاره کرده و سپس با استناد به ابیاتی از حضرت بیدل به ارتباط موجود بین این واژه ها پرداخت.

در مصراع اول سخن از کاروان است و متاعی که  حمل می شود ضمیر ((ما)) صبغه ای جهان شمول به موضوع می بخشد از این رو کاروان می تواند همان دنیا باشد که مدام در حرکت است

کاروان و اطلاق آن به دنیا  در شعر حضرت بیدل یک بسامد است مثالهای زیادی در این ارتباط وجود دارد که یه چند بیت اشاره می شود

فرصت ازکف رفت و دل‌کاری نکرد، افسوس عمر

کـاروان بـگـذشـت و مـن در خواب مردم‌، وای من

درکــاروان هــسـتـی یـک جـنـس نـیـسـتـی بـود 

زیــن چــار ســو گــزیــدیــم دکــان چــارســویــی

دقــــــتـــی دارد خــــــرام کــــــاروان زنــــــدگـــــی

چـون نـفـس بـایـد شـمـردن‌ گـام و فـرسنگش ز دل

حال به مصراع دوم و وازه ی (عبرت ) و ارتباط آن با کاروان می پردازیم ...معمولا عبرت در جایگاه گذشت زمان و نگریستن  به منظری رخ داده  ، کار گر است و با توجه به خاصیت کاروان که مدام در حال گذر است و تعبیر آن به دنیا که هر لحطه اش برای لحظه ی پیشش می توند عبرتی باشد در مجموع کاوان و دنیا می توانند محل عبرت باشند

حضرت بیدل در مصراع نخست می فرمایند متاع دنیا برای ما پنبه ای ست  که مانع شنیدن و دریافت حقایق می شود . به روایتی دیگر این دنیا  حجابی ست بین انسان و سر چشمه ی حقیقت...

در مصراع دوم  قرار است موضوعی باعث شود که با گذر کاروان (دنیا ) این پنبه(حجاب) از میان برداشته شود

این موضوع صورت نمی گیرد مگر نوای حق در گوش آدمی (اثر) کند و آدمی گوشی نیوشا داشته باشد  حضرت بیدل می فرمایند:

قرار است که با گذشت کاروان(دنیا) آدمی عبرت بگیرد ولی با وجود پنبه ی در گوش که باعث عدم ادراک حقایق شده است  این امر محال است  پس نخست اثری باید بر گوش ((موثر)) واقع شود . اینجاست که اثردر نقش دلال عبرت معرفی می شود(اثر=دلال عبرت)

  به ارتباط بین دلال  و متاعی که کاروان حمل می کند نیز باید توجه داشت  قرار است یک دلال بر متاع کاروانی(پنبه) تاثیر گذار باشد

در ادامه  می رسیم به نالیدن جرس و ارتباط آن با موضوع حضرت بیدل در ابیاتی مختلف ناله هایی را که از جرس بلند می شود همچون شعله ی آتشی می داند که سوز از آنها بر می خیزد

ز درد دل درتــن صــحــرا نــبــســتـم بـار امـیـدی

جـــرس نـــالــیــد و آتــش زد مــتــاع‌کــاروانــم را

فـــســـانـــهٔ دل پـــر خــون شــنــیــدنــی دارد

به دوش شعله جرس بسته است اشک ‌کباب

آهـــنـــگ رحـــیـــل از دو جـــهــان دود بــرآورد 

ایــن قــافــلـه را شـعـلـهٔ آواز جـرس سـوخـت

پس مشخص می شود که  ناله های جرس در این میان اراده ی معطوف به قدرت ((دلال عبرت)) هستند و همین شعله های منبعث از ناله های جرس هستند که به پنبه های در گوش آتش می زنند و دلال عبرت را به مقصود که همات تاثیر بر گوشهاست می رسانند

همین موضوع را حضرت بیدل در بیتی دیگر به وضوح توضیح می دهند

نـــوای آتـــشـــیـــنـــی دارم و از شـــرم بـــی بـــاکــی 

نــفــس دزدیــده‌ام تــا در نــگــیــرد پــنــبــه درگـوشـی

(در نگیرد:آتش نگیرد)

 و یادر برداشتی دیگر در ارتباط  با سه واژه ی عبرت ، ناله و پنبه حضرت بیدل می فرمایند:

آه کــه گــوش عــبــرتــی مــحــرم راز مــا نـشـد 

نـالـه بـه هـرکـجـا دمـیـد، ریـشـه بـه پـنبه‌زار برد

افسوس که هیچ گوشی محرم رازهای ما نشد و  سوز ناله به هرکجا رفت تبدیل به ریشه ای شد که پنبه ی نشنیدن از آن رویید

با این اوصاف معنی روان بیت مورد نظر اینگونه است:

مـتـاع‌ کـاروان مـا هـمـیـن یـک پـنبهٔ‌ گوش است

اثــر دلــال عــبــرت  ، چـون جـرس نـالـیـدنـت نـازم

متاع  کاروان دنیا برای  ما  حجابی ست ( پنبه ای است) که مانع ادراک حقایق می شود

به نازم به تو ای محبوب که  نوایت همچون نوای جرس  شعله ایست که  آتش به این حجاب(پنبه ی در گوش = متاع کاروان) می زند و باعث  می شود تا ما از  گذشت دنیا(کاروان) عبر ت بگیریم

رضا کرمی - شهریور 1390


 
آغوش موسی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان و همراهان عزیز ...

در این پست  نیز باغزلی تازه  و شرحی بر یکی ازابیات حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی  در خدمت هستم.

ابتدا غزل:

فرصتی می خواهم از گردابها تا بگذرم

نیلم و می خواهم از آغوش موسی بگذرم

طالعی چون ماه می خواهد که بی پشت و پناه

با لباس پاره ازمکر زلیخا بگذرم

کشتی دلداده ای  هستم که با سوز و گداز

باید از آغوش  گرم هفت دریا بگذرم

عشق مصلوبم که  میخواهم پس از عمری فراق

با مسیحی تازه از چنگ یهودا بگذرم

ماهیم.... ای ماه ! تکلیف مرا روشن نما

سر نهم بر آستان برکه ها یا بگذرم؟

چشمه ی جوشان  من مثل تمام چشمه ها

سالها میل ر سیدن داشت امّا...... بگذرم 

رضا کرمی


و در ادامه شرحی بر بیتی از حضرت بیدل:

ز قــانــون نــفــس جُــسـتـم رمـوز پـردهٔ هـسـتـی

هــمــیـن آواز مـی‌آیـدکـه : بی ساز اسـت آهـنـگـم

عرض شود خدمت عزیزان قانون از آلات موسیقی ست و پرده از گامهای آن و این دو در ارتباطند با آهنگ و همین طور ساز

اما علاوه بر این تناسبات ، حضرت بیدل واژه ی پرده را در ارتباط با تنفس ،خون وقلب(دل)  بارها به کار برده است

تــپــشــهــای نــفــس ز پــردة تـحـقـق مـی‌گـویـد

کــه تــا از خـود اثـر داری نـخـواهـی آرمـیـد ایـنـجـا

غـــافـــل نـــشـــوی از دل افـــســـردهٔ بــیــدل

خـونـی‌سـت درین ‌پرده‌که باید به هوس ریخت

سخن در پرده خون‌سازی به است از عرض اظهارش

کـه از تـحـسـیـن ایـن بـی‌دانـشـان دشـنـام مـی‌خیزد

پـردهٔ سـازنـفس سخت‌خموشی نواست 

رشـتـه مـگـر بـگـسـلـد تـا دهـد آهـنگ

سـخـنـی ز پـرده شـنیده‌ام به حضور دل نرسیده‌ام  

چـه نـمـایـم آنچه ندیده‌ام تو بپرس از آینه ساز من

نـــفـــس چـــه واکــشــد از پــردهٔ تــوهــم مــا 

کـه سـاز در دل خـاک اسـت و بـر هوا مضراب

با استناد به بیتهای فوق به نظر می رسد که حضرت بیدل توجه خاصی به نقش نفس در جان ن بخشی به پرده های قلب( کانون های جانبخشی به جسم) دارد ایشان با استفاد از تمثیلی که در این موضوع نهفته است وربط آن به هستی معانی بسیاری را دشت کرده است

حضرت بیدل  در بیت مورد بحث می فرمایند:  من از قانونی که بر نفس کشیدن حاکم است به اسرار پرده ی هستی پی برده ام

اما قانون حاکم بر نفس به زعم حضرت بیدل چه می تواند باشد،؟...بهترین راهکار برای این موضوع رجوع به اشعار خود حضرت بیدل است

حضرت بیدل در بیتی می فرمایند:

خـون مـا در پـرده بـالـی مـی‌زنـد امـا چه سود؟ 

شـوخـی ایـن نـغـمـه مـوقوفست بر مضراب تیغ

 بدین مفهوم که آمدو شد خون در پرده های قلب چه سودی دارد وقتی که شادی این آمد و شد موقوف به این است که تیغی خون را از بند تن آزاد کند و اورا به بیرون هدایت نماید

 و در بیتی دیگر و در همین ارتباط می فرمایند:

نـــفـــس هـــر پــر زدن خــون دگــر در پــرده مــی‌ریــزد 

طــبـیـب زنـدگـی شـغـلـی هـمـیـن نـیـش مـجـس دارد

همانطور که استحضار دارید  چهار دریچه قلب از یک سری پرده های بافتی نازک (اما محکم) تشکیل شده اند که با پمپ کردن خون توسط قلب بازو بسته می شوندحضرت بیدل با استناد به این موضوع در مصراع اول می فرمایند که  نفس با هر آمد وشدش به قلب جان تازه ای می بخشد)قانون نفس)

 مجس به معنی محل نبض (رگ) است که آن را با نیش ( نیشتر می شکافتند)

حضرت بیدل درمصراع دوم می فرمایند طبیب و مداواگر ما کسی می تواند باشد که شغلش رگ زدن  و رها کردن خون از اسارت تن است(مناسبت دارد با حجامتی که برای مداوای بعضی امراض طبیبان انجام میدهند)

در یک بیت ((مضراب تیغ)) ابزار رهایی خون است و در بیت دیگری و در همان راستا نیشی که بر رگ جهنده(مجس) زده می شود

در حقیقت حضرت بیدل می فرمایند نیستی وفنا شدن انسان در راه محبوب(ریختن خونش) راه رهایی اوست نه زندگی ای جسمانی ای که سراسر اسارت و تعلق است

همین موضوع را حضرت بیدل در بیتی دیگرچنین بیان می فرمایند:

نــوایــی‌ گــل نــکـرد از پـردهٔ سـاز نـفـس بـیـدل  

زهستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی

اینجا هم چاره ی رهایی را حضرت بیدل دست شدن از عالم هستی و فنا شدن می داند

و در بیتی دیگر  :

در پـردهٔ هـستی نـفـسی بـیـش نـداریـم     تـــا چـــنــد بــبــالــد قــفــس انــدود نــوایــم

اینجا هم حضرت بیدل می فرمایند که زندگی (پرده ی هستی=قلب)  وابسته به یک نفس است نفسی که بالیدنش(نوایش) محدود به قفس تن است . و اینها همه در این راستاست که دنیا( پرده ی هستی )نمی تواند مجال فراخی برای بالیدن آدمی باشد پس قانون حاکم بر نفس (نه خود نفس) با شرحی که رفت می تواند تداعی گر اسارت انسان در دنیای خاکی باشد و حسرتی که آدمی  در این رابطه سر می دهد(بی سازی آهنگ در مصراع دوم)

در مصراع دوم بیت مورد نظر حضرت بیدل  می فرمایند:

هــمــیـن آواز مـی‌آیـد: کـه بی ساز اسـت آهـنـگـم

بدین مفهوم که با توجه به اسارت و تعلقی که نفس در تن دارد پس  آوازی که از او بر وی آید نیز صورت خوشی ندارد  و آه و ناله ای بیش نیست

با شرحی که رفت در این بیت:

قانون نفس در ارتباط است با کوشش و تکاپوی انسان در عالم خاکی

پرده ی هستی در مواجهه با  نفسها قلبی است که برای آنها حکم زندان را دارد و در مواجهه با انسان حجاب عالم خاکی ست

رموزحاوی اسرار نهفته در این همه تکا پوی نفس( انسان) در  زندان قلب (عالم خاکی )است

بی سازدر مصراع دوم روایتگر  دردهایی ست که اغلب پوشیده و در قالب رموزند ... نفسها با ناله و فغان باز گو کننده ی این اسرار دردناک می باشند

ودر پایان معنی روان بیت:

ز قــانــون نــفــس جُــسـتـم رمـوز پـردهٔ هـسـتـی

هــمــیـن آواز مـی‌آیـد: کـه بی ساز اسـت آهـنـگـم

من از قانون حاکم بر تنفس (تنگی و اسارتی که نفسها در  زندان جسم می کشند) به اسرار  نهفته در دنیا خاکی و اسارت آدمی در آن پی بردم ...و در حقیقت آوازی که از نفسها بر می آید حکایتگر همین  اسرار(دردها و تعلقات)است

رضا کرمی شهریور1390


 
 
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام بر یاران و همراهان همیشگی

از این پس سعی خواهم کرد روند به روز کردن این وبلاگ شکل منظم تری به خود گیرد... کتاب جدید من با عنوان((تو را می نویسم))که شامل 34  غزل از جدید ترین اشعار من است برای نشر به انتشارات فصل پنجم سپرده شد انشاالله اگر مشکل خاصی پیش نیاید این کتاب تا آخر ماه مبارک رمضان آماده ی پخش خواهد شد...

قصد دارم در هر پست نگاهی به یکی از غزلیات حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی داشته باشم البته همراهی و همگامی عزیزان در پر بار کردن این بخش بسیار اهمییت خواهد داشت

 

اما غزلی از مجموعه در دست انتشار ((تو را می نویسم))

 راز را بشنوی ولال بمیری سخت است

باغ را حس کنی و کال بمیری سخت است


پا به پا ،مثل درختان به پاییز دچار

سالها باشی وهر سال بمیری سخت است

 

در دل دشت و یا کنج قفس..... هر دو یکی ست

 هر کجا در هوس بال بمیری سخت است

 

کوه باشید و یا کاه چه فرقی دارد؟

زیر خرواری از آمال بمیری سخت است

 

در پی وعده ی دیدار پس از عمری عشق

کوچه را طی کنی و قال بمیری سخت است

 

شرحی بر یکی از غزلیات حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی


 بنام خدا        

شـب‌ کـه تـوفـان جوشی چشم ترم آمد به یاد 

فــکــر دل‌ کــردم بــلــای دیــگــرم آمــد بـه یـاد

بــا کـدامـیـن آبـرو خـاک درش خـواهـی شـدن 

داغ شــو ای جــبــهــه دامـان تـرم آمـد بـه یـاد

نـقـش پـایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند  

پـهـلـویـی بـر خـاک دیـدم بـسـتـرم آمـد بـه یاد

ذره را دیــدم پــرافــشــان هــوای نــیــســتــی 

نــقــطــه‌ای از انــتــخــاب دفــتــرم آمـد بـه یـاد

سـجـده مـنـظـورکـی‌ام؟ نـقـش جبینم جوش زد 

خـاک جـولـان کـه خـواهـم شد سرم آمد به یاد

در گـریـبـان غـوطه خوردم رستم از آشوب دهر 

کـشـتـی‌ام مـی‌بـرد تـوفـان لـنـگـرم آمـد به یاد

پـی‌تـو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

سـوخـتـم بـرخـویـش ‌تـا ، خـاکـسـترم آمد به یاد

تا سحر بی‌پرده‌گردد شبنم از خود رفته است 

الــوداع ای هــمـنـشـیـنـان دلـبـرم آمـد بـه یـاد

جــراتــم از خــجـلـت بـیـدسـتـگـاهـی داغ ‌کـرد

نــالــه شــد پــرواز تــا عــجــز پـرم آمـد بـه یـاد

حــســرت تــوفــان بــهــار عــالــم مــخـمـوریـم 

هــرقــدرگــردیــد رنــگــم ســاغـرم آمـد بـه یـاد

ای فـرامـوشـی ‌کـجـایـی تـا بـه فـریادم رسی 

بــــاز احــــوال دل غـــم‌پـــرورم آمـــد بـــه یـــاد

بـیـدل اظـهـار کـمـالـم مـحـو نقصان بوده است

تـا شـکـسـت آیـیـنـه، عرض جوهرم آمد به یاد

 

 
شب که طوفان جوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل کردم بـــــلای دیگرم آمـــد به یاد


حضرت بیدل دردش را وابسته به دغدغه های ظاهراز یک سو و دردهای باطن از سوی دیگر می داند از این روست که می فرماید : شامگاه که در حسرت دیدارمحبوب سیلاب اشک  دیده ی حسرت بارم(چشم ظاهرم) به یاد آمد از سوی دیگر به یاد دل اندوه بارم(چشم باطنم) افتاد م و غمی دیگر بر غمهایم افزوده شد

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن

داغ شــو ای جبهه دامـــان ترم آمد به یاد

(جبهه به معنای پیشانی ست) حضرت بیدل در این بیت به خود نهیب می زند که با این تر دامنی (گنه کاری) چگونه میخواهی سر بر آستان او بسایی.... ای پیشانی از این کار شرم کن(داغ شو) ...(آدمی وقتی شرم می کند و خجلت زده می گردد پیشانیش داغ می شود و عرق شرم از جبینش سرازیر می گردد )

نقش پایی کرد گل بیتابی ام در خون نشاند

پهــــلویی در خواب دیدم بسترم آمد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند در راه وصال و یکی شدن با محبوب دچار رنج و مصیبتهای فراوان شدم چنانکه آبله هایی که حاصل تلاش و تکاپوی مداوم پاهای من بود کم کم به خون نشستند  از آن پس هرچه می بینم  برای من تداعی گر سختی ها ست

معنی روان بیت به این صورت است: آبله ای حاصل شد(نقش پایی کرد گل) که در اثر بیتابی من این آبله ها خونین شدند و مرا در خون نشاندند  از این پس هر کنار وآرامشی(پهلویی) برای من تداعی گر همان نشستگاه خونین (بسترم) است و یا شاید هم منظور حضرتش از پهلو ...تن دریده و خون آلوده ای بوده است که با افتادن  بر خاک و خون آلود کردن بستر مصیبتهایی را که بر شاعر رفته است برایش تداعی کرده است

ذره را دیدم پر افشان هوای نیسـتی

نقطه ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند : به ذره ای ناچیز که در تکاپوی نیستی و فنا شدن  بود نظر افکندم و این ذره را با نقطه ای ناچیز از دفتر خویش(وجود خویش) مقایسه کردم.... به سیاق ابیات قبل و شرمندگی ای که شاعر از جهت عدم رسیدن به  محبوب دچار ش است در این بیت نیز شاعر بعد از  اینکه تلاش ذره را برای نیستی و فنا شدن می بیند به یاد نقطه ی کوچکی از وجود خودش می افتد  که نمی تواند چون آن ذره به  نیستی برسد

حضرت بیدل در این بیت بدنبال یک نتیجه  است : وقتی یک ذره ی من نتوانسته است به نیستی و فنا فالله ای برسد چگونه تمامی وجود من به این خواسته برسد  و ذره ذره ی من جقدر پر افشانیها باید بکند تا به نیستی و فنا ی محبوب نائل  شود

سجده منظور کی ام ؟...  نقش جبینم جوش  زد

خاک جولان که خواهم شد سرم آمد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند این نقشی که بر پیشانی عاشقان در گاه محبوب است  است درحقیقت پاسخی است به حیرانی آنها  ...عاشق حیران و شیدا که هنوز به چشمه ی حقیقت نپیوسته است از خویش می پرسد که منظور و خواستگاه سجده ی من کیست؟... در پی آنست که  پیشانی به غلیان و جوشش در می آید و با برون آمدن تاولهایی از آن (نقش مهر بر پیشانی) در برابر  این سوال عکس العمل از خود نشان می دهد در مصرع بعد حضرت بیدل می فرمایند عاشق در ادامه حیرانیش می پرسد که در این درگاهی که سر ارادت و فنا بر خاک سابیده ایم  جولانگاه و محل تاخت و تاز چه کسی خواهیم بود ....در مصراع دوم

خوانش  در حقیقت بدین صورت است :

سر به سجده رفته ام  به یادم آمد و بدنبال آن به این فکر فرو رفتم که این سر جولانگاه چه کسی خواهد شد

در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهــــر

کشـــــتی ام میبرد طـــــوفان ، لنگرم امد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند : سر در گریبان خویش فرو بردم و از قیل و قال عالم ظاهر به عالم باطن پناه آوردم همانجا بود  که با شناخت ارزشهای درونی  خویش از آشوبهای بیرونرهایی جستم ...در عالم درون راهبر و ناخدا  ی آدمی جنون و شیدایی ست  و بر خلاف  دنیای ظاهر همین شیداییها و نا آرامیهای درون عاشق است که مایه ی شناخت محبوب و در  نهایت  راهبر و مایه ی نجات او می گردد

بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

سوختم بر خویش تا ، خاکسترم امد به یاد

نحوه خوانش مصرع دوم این بیت  در درک معنی که در کل بیت نهفته است اهمییت دارد  حضرت بیدل می فرمایند:

سوختم بر خویش تا ،.خاکسترم امد به یاد

تا سوختم....خاکسترم امد به یاد

مدعا در مصراع نخست:

بی تو در نیستی هم ننگ هستی می کشم

مثل در مصراع دوم:

هر وقت که به امبد نیستی می سوزم در نهایت بازگرفتار خاکستر (هستی) خودم می شوم

در شرحی که آقای محمد کاظم کاظمی بر این بیت آورده است کاما یی را که بنده بعد از(( تا)) قرار داده ام ایشان بعد از ((خویش)) قرار داد ه اند که این مسئله خوانش صحیح مصرع را به هم ریخته و اسلوب مدعا مثلی این بیت را نیز تحت تاثیر قرار می دهد با این خوانش برداشت آقای کاظمی از این بیت این بوده است((من بدون تو به واقع  در عدم بودم و این هستی ظاهری ننگی بیش نبود. این ننگ سوختن و خاکستر شدن را ضروری می کند))

ایشان بدین صورت بیت را آرایه بندی کرده اتد:

بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

سوختم بر خویش ، تا خاکسترم امد به یاد

در نظر داشته باشید که با قرار گرفتن کاما بعد از (خویش) دیگر کلمه ی (تا ) معنی هر وقت و هر زمان نمی دهد بلکه معنی در نتیجه وسر انجام  می دهد که کلیت اسلوب یه این شکل به هم می ریزد

حضرت بیدل فقدان محبوب را ناشی از تعلقات آدمی  به هستی می داند  ..از این روست که می فرمایند : ای خدا بدون تو  فنا شدن و نیستی ما را ه به جایی نمی برد و اگر هم فنا شویم  باز ننگ تعلق و هستی با ما خواهد بود

حضرت بیدل در مصراع دوم می فرمایند :بدون وجود اقدس تو ای خدا هر گاه تمامی هستی خود را به باد دادم  وسوختم و باز همان خاکستر نیستی ام اسباب تعلقم شد

تا سحر بی پرده گردد شبنم از خود رفته است

الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند که  ظهور محبوب  باعث فنا و نیستی سالک  در او می شود..همچون شبنمی که با عیان شدن بارقه های صبح تبخیر می شود و در حقیقت وجودش با صبح یکی می گردد

جراتم از خجلت بی دستگاهی داغ کرد

ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند با اسباب ظاهر نمی توان  به تعالی رسید  تکا پو  و  ابراز وجود در عالم ظاهر به خاطر عدم وجود فضای مناسب در نهایت به شرمساری منجر می شود .. عجز و خاکساری بر آستان محبوب است  که در نهایت به تعالی  می انجامد...  زمانی ناله (که در ظاهر نشا نه ی عجز است) باعث پرواز و رسیدن به محبوب می شود که آدمی به ناتوانی پر(اسباب تعلق دنیوی) که خاصیت ظاهریش  پرواز است  پی می برد و با خاکسارشدن و سر نهادن بر آستان محبوب و تضرع به در گاه او از او یاری می طلبد

آقای محمد کاظم کاظمی در این باب می فر مایند مصراع دوم را به دو گونه می توان دریافت کرL(ناله تبدیل به پرواز شد)) و (( پرواز تبدیل به ناله شد)) ایشان در ادامه می فرمایند به گمان من هر چند ساختار جمله به شکل اول نزدیک است به قرینه ی معنایی باید شکل دوم را ترجیح داد....

در حالیکه  به زعم  بنده اگر بخواهیم به  قرینه معنایی استناد کنیم همان تعبیر اول صحیح تر است  ناله در مصراع دوم تبدیل به بال پرواز می شود تا بی دستگاهی را برای  جرات پرواز جبران کند

حســــرت طوفان بهار عالم مخموریم

هر قدر گردید رنگم ساغرم امد به یاد

حضرت بیدل می فرمایند  در هوای یار هنوز به آرامش نرسیده ام  و هنوز در ابتدای راه قرار دارم...بهار فصل اول از فصول است  عاشق می خواهد  با نوشیدن باده عشق آهسته آهسته چون فصول سال رنگ عوض کند  و  از خماری به مستی کامل در آید ولی افسوس می خورد که هنوز در خانه اول(بهار)  مانده است و هر چه رنگ عوض می کند و تغییر چهره می دهد باز سیراب نمی شود و به مستی کامل دست نمی یابد از این رو باز طلب ساغری دیگر می کند

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

تا شکست آیینه عرض جوهرم امد به یاد 

آینه صورت تکامل یافته ای برای اظهاردنیای تعین است  و جوهر که ار مایه های اصلی آیینه است در شعر بیدل اغلب شکل تکامل نیافته ی آیینه و نشانگر نقصان استدر این بیت حضرت بیدل با تلنگری برخود می فرمایند:عدم ظهور کمالات  آدمی به دلیل وجود نواقص اوست  و پی بردن به این نواقص مستلزم اینست که آدم ابتدا خودش را بشکند همچون   آیینه ای که چون بشکند  جوهر  و نقص درونیش آشکار می شود

رضا کرمی - مرداد 90


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان و یاران همیشگی ام....

مدتی این مثنوی تاخیر شد...... یک حال و هوای بسیار شاعرانه که مرا از بهمن ماه گذشته تا همین چند روز پیش گرفتار خود کرده بود امانم نمی داد که یک روند منظم را برای عرضه اشعارم  دنبال کنم و از همه دردناک تر اینکه در این مدت نتوانستم آنچنان که باید پاسخگوی مهر دوستان باشم  امیدوارم دوستان پوزش من را از این بابت پذیرا باشند.القصه... این دوری  حاصلش حدود ۴٠ غزل با حال و هوایی تازه است که مجموعه ی جدید من با عنوان(( تو را می نویسم....)) را شامل خواهد شد

برای این پست ٣ غزل از همین دوره را انتخاب کرده ام که با افتخار تقدیم می کنم.

 چشمه......

ماهیان ماه مرا با خود  از اینجا می برند
چشمه ای هستم که روحم را به یغما می برند


کوزه ها آبی تر از هر روز ....من بی تاب تر
دختران داغ مرا با خود به صحرا می برند


سالها با  این  خیال  خام  خوابم  کرده اند
رودها درد تو را با خود به دریا می برند


چشمه ای مجنونم و یک عمر با این دلخوشم:
مشک ها  اشک  مرا  تا  کوی  لیلا  می برند


عشق !ای رود خروشان باز هم دیر آمدی....
جوی ها دارند نعشم را از اینجا می برند


خواب دیدم دختر باران قبولم کرده است
ابرها آغوش بازم را به بالا می برند

 

دردسر........

زلف رها در باد با خود درد سر دارد
از حال من ، هم باد ، هم باران خبر دارد


دستی تکان دادی و قلبی جا به جا کردی
آتش نمی کارد کسی تا شعله بر دارد


همسایه، سر بر دامن دیوار من مگذار
 هر خشت صد سیلاب ازمن زیر سر دارد


دلشوره ی این کشتیِ در سینه ، طوفان نیست
نوحی که در من هست، بیرون صد پسر دارد


این شاخه هم مثل تمام شاخه های باغ
در برگ برگِ خاطراتش صد تبر دارد


یک عمر را با این امید ای عشق می گریم
در سنگ خارا نم نم باران اثر دارد

 عقل و عشق......

عقل این طرف عشق آنطرفتر می خرامد
هرکس به زعم خویش بهتر می خرامد


این عقل از احوال عشقم بی خبر نیست
عمریست این دیوار با در می خرامد


دست از سر من بر نخواهد داشت این داغ
بازی که عمری با کبوتر می خرامد


موسی !!شبان را با خداوندش رها کن
دیوانه با دیوانه بهتر می خرامد


یعقوب!! تعبیر تو را  از ماه  دزدید
گرگی که در خواب برادر می خرامد


ای باد دریا را بگو یک رود اینجا
چون طفل در رویای  مادر می خرامد

 

رضا کرمی -خرداد ٩٠


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام دوستان....

1- به فاصله دو ماه از انتشار، کتاب ذهنی پر ازسوار  به چاپ دوم رسید.

با تشکر از تمامی دوستانی که در فاصله دو مطلب اخیرم به اشکال مختلف بنده را مورد لطف و عنایت خویش قرار داده اند و عرض پوزش از محضر عزیزانی که در 10 روز گذشته از طریق لینک خرید پستی کتاب ذهنی پر از سوار را سفارش داده بودند ولی به دلیل عرضه تمامی نسخه های موجود از چاپ اول موفق به ارسال کتاب برای آنها نشدم

به عرض می رساند به لطف شما و همت انتشارات فصل پنجم بهفاصله دو ماه از انتشار چاپ اول، کتاب ذهنی پر ازسوار  به چاپ دوم رسید و هفته آینده کتابها به دست علاقه مندان خواهد رسید. لینک خرید پستی کتاب  هنوز برقرار بوده و دوستان کماکان با کلیک بر لینک زیر می توانند کتاب را درب منزل و با تخفیف 30 درصد تحویل بگیرند

خرید پستی کتاب ذهنی پر از سوار

 

2 - برای این پست غزلی از کتاب ذهنی پر از سوار با نام (معمار)را انتخاب کرده ام

معمار بهتر نیست این نقشه رها باشد
    
جای تنفّس روی این دیوارها باشد
    
از خشکی این حدّ فاصل ها کمی کم کن
    
می خواهم اینجا یک کمی هم انحنا باشد
    
یک پنجره اینجا و یک گلخانه هم آنجا
    
اینها که گفتم می تواند جابه جا باشد
    
سعی تو این باشد که دیوار حیاط ما
    
پایین تر از آیینه خورشیدها باشد
    
عیبی ندارد، آن ستون را از وسط بردار
    
تا دست ما در موقع تغییر، وا باشد
    
اصلاتمام تیغه ها را از میان بردار
    
یعنی نمی خواهم کسی از ما جدا باشد
    
سقف اتاق بچه را با ماه آذین کن
    
می خواهم آنجا نردبان خواب ها باشد
    
رنگی که می سازی ، خمیرش را بده دریا
    
تا روح اهل خانه در موجش رها باشد
    
گل های لادن را ببر بالاترین جاها
    
صد بار گفتم جای گلدان ها کجا باشد
 

 

3 - نقد این پست را اختصاص داده ام به معرفی کتاب((به رنگ نارنگی)) سروده شاعر و منتقد عزیز دکتر سیامک بهرام پرور:

 

به بهانه انتشار محموعه شعر ((به رنگ نارنگی)) سروده ی سیامک بهرام پرور

رضا کرمی

سیامک بهرام پرور دنیای پر جنب و جوش شعر یش را  به طور جدی در اوایل دهه هشتاد کلید زد. دورانی که محل ترکتازی غزل فرم بود و عطش شاعران برای رفرم همه چیز را حول این محور می چرخاند. بررسی شعر بهرام پرور در آن دوره نشان می دهد که او هر چند شیفته ی دگرگونیهای فرمیک در حوضه غزل بود. ولی درآن میان دغدغه های متا فیزیکیش را  نیز نادیده نگرفت.  این دو گانگی در فضای اشعار تا حدی کارهای فرم او را از هم نسلانش جدا می کرد . البته از هر شاعر دردمندی این انتظار می رود که با تغییرات سبک در یک دوره  نخواهد تمام شرف شعریش را وا نهد و یکسره تن به فضای موجود دهد.برخوردقهری با داشته هایی که یک تاریخ خاطره را  پشتوانه خود دارند چیزی جز سردرگمی نصیب شاعر و مخاطبش نخواهد کرد.برای روشن شدن موضوع بهترست نقبی به کتاب پیشین بهرام پرور زده شود و همزیستی دغدغه های شعری او را در مواجهه با غزل فرم از نظر بگذرانیم

 دنیا خراب شد پر مجنون اجق وجق

 لیلای لنز سبز افاده طبق طبق

 دستان لاک خورده شیرین قرار کوه

 دستان دخترانه فرهاد شق و رق

 رقصی چنین میانه ی میدانش آرزوست

 یک دست جام باده و یک دست  زر ورق

 وفاداری بهرام پروربه غزل سنتی در اغلب کارهایش فقط محدود به قافیه و وزن نیست . او در گیرودار رفرمهای پیش آمده هیچگاه خاطرات ازلی غزل را به باد نسیان نمی سپارد. در اشعار فوق همزیستی حکایتهای شیرین و فرهاد و بیت مشهور حضرت مولانا  با تکنیکهای غزل فرم به واقع چیزی نیست که فرمیستها به دنبال ان بودند . .شاید مهمترین اشتباهی که معتقدان به این سبک داشتند از همین خواستگاه ناشی می شد شعر فارسی و به خصوص غزل با آن پشتوانه تاریخیش یک نحله صوری و انگاره ی صرفا فرمی نبود که با تغییر در گویش و رواج باورهای رایج بتوانند از خاطرات تاریخی جدایش کنند

در غزل هر گونه تغییری بدون توجه کردن به پیشینه و خاطرات گذشته راه به جایی نمی برد . شاید یکی از دلایل مهم افول غزل فرم در این اواخر نادیده گرفتن وجوهی از غزل است که فراتر از فرم و چهارچوبهاست. وجوهی که  ماندگاریشان بیش از آنکه وابسته به سبکها باشد ریشه در قرنها کشف و شهود دارد

 سیامک بهرام پرور ((به رنگ  نارنگی)) چیز دیگریست ، (عطر تند نارنج) اش  ملایم تر شده است و مرکبات شعرش آبدار تر از پیش...  با اینکه اغلب شعرهای (به رنگ نارنگی) با آبرنگ عشق نقاشی شده اند اما شاعر این شعرها به ندرت با یک بینش عاشقانه ی صرف برای نزدیکی به مخاطبش گام بر داشته است . از این روست که اگر مخاطبی بخواهد از دریچه ی عشقهای معمول به اشعار نظر کند، نه تنها چیزی نصیبش نمی شود بلکه بر سردرگمی اش نیز افزوده خواهد شدسیامک بهرام پرور تشنه لحظات شهودی در غزل است و بیش از همه به دنبال آنست که دریچه هایی رو به مخاطبانش باز کند که در دنیای معمول قابل مشاهده نیست. به همین دلیل بهره برداریهای نازل عشقی از اشعار او ممکن نیست .  

 هر گز نخواستم که فقط نان بیاورم

 من می روم برای تو باران بیاورم

 تا بشکفد گل از گل تو، سبز تر شوی

 قدری بهار بعد زمستان بیاورم

 مخاطب شاعر در این شعر چه کسی باید باشد تا شاعر را وادار کند برای گل از گل شکفتنش پس از آنکه باران را حوالتش کرد قدری بهار را نیز بعد زمستان نثارش کند. به واقع مخاطب شاعر در چه جایگاهی قرار دارد که برای ریشه دار کردنش شاعر ناچار شده است از قلب خود برایش گلدان بسازد

 ارزش گذاریهای فوق العاده شاعر به مخاطبش در این شعر و اکثر شعرهای بهرام پرور باعث شده است شان مخاطب همپای درون مایه های شعری بالا برود

 مالک کل فصلهایی تو

 آب و رنگت ولی شبیه بهار

 ای لبانت به رنگ نارنگی

 رنج نارنج را به من بسپار

 فصل پاییز لای موهایت

 در طواف است و بر لبش لبیک

 حجرالابیض است رخسارت

 حج آن عمره ی تمتع وار

 بهرام پرور در اغلب شعرهای عاشقانه اش به همین گونه است ابتدا با گامهای نرم و ملایم  به سمت مخاطبش حرکت می کند و سپس با نسبت دادن صبغه های آسمانی به او وجاهتش را به حدی بالا می برد که خواننده در آخرصفات خدایی را در آیینه مخاطب می بیند

 در کتاب به رنگ نارنگی رگه هایی از تمام جریانهای اخیر غزل معاصر قابل پیگیری ست

 مثل شعرهایی از این دست که خاطراتی از غزل دهه هفتاد را باخود دارد:

 رویای رود باش ، غزل در مصب بریز

 شط الشراب باش به شط العر بریز

 تا شور پارساییت اروند سازدش

 در دری درون خلیج ادب بریز

 بگشای بند موی خودت را و نا گهان

 بر روی صبح بالش من عطر شب بریز

 و اشعاری که رنگ و بوی غزل فرم در اوایل ده ی هشتاد را دارند :

 در این زمانه ی آشفته ی شلوغ پلوغ

 کلاغ می وزد از شاخسار خشک دروغ

 کلاغ می پرد و پرواز مرده است فروغ

 پرنده مانده و پرواز مرده است فروغ

 چه سوء هاضمه ای واژه واژه استفراغ

 که مغز خورده و بالا می آورند نبوغ

 

نشانده اند که آقا ستاره کهنه شده

 جهان ،جهان مدر....

Oh……

Moademoiselle……….. 

Bonjour…………………

و یا شعرهایی از این دست:

 وقتی مجانبست غزل با زبان تو

 صدبوسه می شوند مماس لبان تو

 سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی

 جز چشمهای تیره ی ابرو کمان تو

 که شاعر ضمن متعهد بودن به شاخصه های غزل امروز اعم از  کشفهای شاعرانه ،حفظ یک موضوع واحد  جهت گره افکنی بین ابیات  ، چرخشهای فرمی و..الخ به روایات تاز ه ای از قضایای حاکم با دیدگاه شاعرانه دست یافته است.

 در کتاب به رنگ نارنگی بهرام پرور آهسته آهسته از فضای شعری فرم خارج می شود و محاکاتش با معشوق چنان فرم را تحت تاثیر قرار می دهد که مخاطب حضور کلمات را کمتر حس می کند. و این موضوع بیش از آنکه به ورزیدگی های زبانی او مربوز باشد به پختگی ذهن او بر می گردد .

 اگر باران ببارد بر دو دستت

 غزل می چک.

  چکد از هر دو دستت

 رسولان خدای عشق هستند

 در این دنیای بی باور دو دستت

 رهاشان کن که پر بگیرند در اوج

 دو تا قمری دو تا کفتر:دو دست 

این پختگی ذهنی در اغلب شعرهای موجود در کتاب به ((رنگ نارنگی)) به چشم می خورد و من آن را حوالت می دهم به تجربه های عینی شاعر در گذر زمان و ریاضتی که در فاصله بین چاپ کتاب اول و دومش کشیده است.

 البته در کشاکش حرکت شاعر از فضای فرم به رویکردهای تازه در غزل گاها کاستی هایی نیز به چشم می خورد که آن را باید حساب چالشهای موجود در دوره گذار شعری  و نا همگونیهای فضایی بین دو دوره گذاشت تا ضعفهای زبانی شاعر.

 به این شعر که تا حدی دارای همین نقیصه ی گذار شعری است توجه کنید:

 

برلبان سرخت می نویسم بوسه

 

طعم آتش فلفل می نوی...سمبوسه

 

می زند گاز ابلیس سیب رسوایی را

 

سهم ما از این سیب مثل آدم بوسه

 

زبان فخیم شاعر در این شعر مانع از این شده است که واژه ی ((سمبوسه)) بتواند جایی برای خودش باز کند

 هم چنین درشعر ی با ردیف ((سیگار می کشد))پایین بودن ظرفیتهای ردیف برای مضمون آوری منجر به خلق فضاهایی شده است که سنخیت کمی با ردیف موجود دارندو به نوعی این فضا ها بار ردیف را به دوش کشیده اند تا ردیف بار آنها را.

 مردی که رو به روی تو سیگار می کشد

 شاید به جستجوی تو سیگار می کشد

 تو پشت میز هستی و گویی که نیستی

 او هم در آرزوی تو سیگار می کشد

 گارسون سفارش تو دوفنجان قهوه مرد

 هم خیره بر منوی تو سیگار می کشد

 البته این موارد در کتاب به رنگ نارنگی بسیار نادرند و به واقع چیزی که در کتاب به رنگ نارنگی بیش از همه خود نمایی می کند یک نوع بلوغ فکری در اشعار بهرام پرور است که به همراه ورزیدگیهای زبانی خالق لحظات شکوهمندی در شعر شده اند .

 حسن ختام این مقال  غزلی ست با نام  ((هندسه)) که به نوعی چکیده خلاقیت های سیامک  بهرام پرور در غزل هایی به رنگ نارنگی ست :

 وقتی مجانب است غزل با زبان تو
صد بوسه می شوند مماس لبان تو

تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت
شعر امتداد محور شیرین بیان تو !

مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !
تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو

چون نیست رسم منحنی ات در توان موج
او در جنون خود برسد بر توان «تو»

شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات
میل معادلات تمام زمانه : تو

مجهول چشم توست که مست از جواب هاست
حل می شود معادله در استکان تو

سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی
جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!

وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود
با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!

من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -
دیوارهء مدوری از بازوان تو

این هندسه مهندسی عشق و بوسه است
معماری شگفت غزل در جهان تو

به امید نفسی دیگر و همراهی با شما عزیزان - زمستان 89 رضا کرمی


 
← صفحه بعد