ذهنی پر از سوار

شعرها و نقدهای رضا کرمی

هر جا که می جنگم خیانت نیز بسیارست
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧  کلمات کلیدی:

ابتدا یک غزل تازه از من بخوانید

خیانت

از بخت بد، در طالعم پاییز بسیارست
در کشورِ  پیشانیم چنگیز بسیار ست


عاشق شدم اما نمیدانستم اینجا هم
در هیئتِ معشوق ها خونریز بسیارست


یک لشکرِ بدخواه و یک شهرِ پر از روزن
هرجا که می جنگم خیانت نیز بسیارست


تنها شدم با کوه سنگین پریشانی
تنها که باشی یک غم ناچیز  بسیارست


اینسوی من رودست وآنسو خیل دشمنها
دل را به دریا می زنم ....... تبعیض بسیارست

مهر 89

غزلی که در پست قبلی درج کرده بودم  به علت مشکلی که در قالب وبلاگم پیش آمده بود برای بسیاری از دوستانی که از مرورگر اکسپلورر استفاده می کردند قابل رویت نبود. و من تازه وقتی متوجه شدم که حدود 20 روز از تاریخ پست می گذشت . ضمن عذر خواهی از دوستانی که با رجوع به وبلاگ من با یک صفحه ی خالی مواجه شده بودند همان غزل را در این پست درج می کنم.

گذر:


گام بر می دارم اما  این گذر بیهوده است 

تا کلیدِ دل نچرخد فکرِ در، بیهوده است


آه ای گنجشک من در کنج غمهایت بمان

آسمان وقتی نباشد بال و پر بیهوده است


ناخدا !پا از گلیم دور دریاها بکش

بادبان وقتی نباشد این سفر بیهوده است


کار با ابرو کمانان آخرش رسوایی است

تیر اگر از چشم برخیزد سپر بیهوده است


موجها افسارخود را دست ساحل داده اند

کوشش دریای طوفانی دگر بیهوده است


ای درخت پیر از قانون جنگلها نترس

ریشه تا در خاک می ماند تبر بیهوده است



درقسمت نظرا ت این پست، شاعر و منتقد ارزشمند و دوست گرامیم مهدی خطیبی نقدی بر  شعر خیانت نگاشته اند که به لحاظ ارزش قلم، و ژرف نگری ایشان صلاح دیدم همینجا آنرا درج کنم با سپاس و قدردانی از توجه و دقت نظر ویژه ی ایشان.

رضای عزیز
درود و سپاس
این غزل را پیشتر با صدای خودت شنیده بودم.
غزل 5 بیتی تو که بیشتر توصیفی و حدیث نفس است و این مساله با وزنی درخور هم همراه است : مستفعلن مستفعلن مستفعلاتن. آرام و با تأنی  . با مطلع بسیار خوبی آغاز شده است
:
از بخت بد ، در طالعم پائیز بسیار است

در کشور پیشانیم چنگیز بسیار است
از لحاظ گره افکنی زبانی جهت پیوند دهی در محور افقی دو کلمه طالع و پیشانی چفت دهنده دو مصرع است . ژرف ساخت بیت ناظر بر یک باور عامیانه است : طالع و بخت انسان بر پیشانی اش حک می شود از روز نخست و ناگزیری عمر را می رساند یک دیدگاه فاتالیسمی که به هر حال در باور عامه هنوز جریان دارد. یک مساله دیگر هم در این بیت هست که ریشه در سنت دارد و آن خون ریز بودن پائیز است که تناسبی را با چنگیز ایجاد کرده است . از لحاظ ترکیب سازی نیز کشور پیشانی ترکیبی است جالب و در خدمت اجزای بیت.
بیت دوم اگر چه ساخت حرفی دارد اما با انسجام زبانی خوبی که دارد ، دلنشین است
:
عاشق شدم اما نمی دانستم اینجا هم

در هیأت معشوق ها خونریز بسیار است
این جا ، ضمیر اشاره ، اشاره ای به نزدیک دارد . این ضمیراشاره نزدیک بر حدیث نفس بودن کل غزل دلالت دارداگر چه به گفته شاعر شهر نیز در بیت بعد به این اشاره رنگ می بخشد  .ساخت تقابلی : عاشق/ معشوق و اساسا خونریز بودن معشوق مساله ای است که در سنت بسیار به کار برده شده است  و همین مساله نشان می دهد که رضا کرمی از سنت سوده برده است . استفاده از سنت در به کارگیری زبان یا اساسا هنجارگریزی زمانی در زبان نیست بل استفاده از بن مایه ها و روابطی است که در سنت بر برخی از مفاهیم ایجاد شده بود . مثل خونریز بودن معشوق . اگر چه رضا با شکل بیانی دیگر به آن پرداخته است :

در هیأت معشوق ها خون ریز بسیار است

بیت سوم اما نقطه ثقلش شهر بی روزن است :

یک لشکرِ بدخواه و یک شهرِ پر از روزن

هرجا که می جنگم خیانت نیز بسیارست

وقتی دشمنان بدخواه تو یک لشکر باشند و شهر هم پر از روزن گذشته از آن که جنگی نابرابر را می نماید . خیانت را نیز نمایان می کند . شهر پر از روزن  رمزگرایانه و با بیانی استعاری از مفهوم خیانت می گوید . روزن هایی که برای حمله به آشنا یا تجیز دشمن مهیا شده است .

در بیت بعد:

تنها شدم با کوه سنگین پریشانی
تنها که باشی یک غم ناچیز  بسیارست

بر مساله ای روانشناسانه درنگ کرده ای . تنهایی واکنش های بسیاری دارد خاصه اگر با کوه سنگین پریشانی هم همراه باشد . یکی از همین واکنش ها از کاه کوه ساختن است : تنها که باشی یک غم ناچیز بسیار است . در این جا یک داغ برای این قبیله کافی است

مقطع غزل در برگیرنده یک اشکال قافیه است که از دیدگاه سنتی به آن اکفا می گویند . به نظرم باید در به کارگیری آن از سوی اشخاص درنگ شود . اگر نوقلمی پی در پی از این مورد استفاده کند بی شک چیزی جز نا آگاهی نیست اما اگر برای یک بار از جانب کسی که کار کرده است از این تسامح استفاده شود به نظرم اشکالی ندارد . اگر چه باید دید که این تسامح چه نتیجه ای را در بر داشته است . وگرنه حضرت مولانا می فرماید :

قافیه و مفعله را گو همه سیلاب ببر

پوست بود ، پوست بود در خور مغز شعرا

رضا یک مساله را باید به تو بگویم . به نظرم تو در این کارهای اخیرت روند رو به رشدی  داشته ای یعنی در جا نزده ای  .در کتابی که در مرحله چاپ است می دیدم که با غافلگیری در به کارگیری قافیه های کم کاربرد کوشیده ای که وجهی دیگر به غزل بدهی اما در این شعرهای اخیرت می بینم که قافیه در خدمت وحدت اندام وار شعر است نه جزئی منفک و این یک ویژگی خوب است در این شعرهای اخیرت . دو دیگر واژه به خودی خود یک کنش است و شاعر باید بکوشد که با توجه به کلیت شعر به استخدام واژه بپردازد . اگر چه برخی از این گزینش ها خود به خودی نیست و به تجربه و ممارست فرد باز می گردد . الکساندر پوپ منتقد پر نفوذ قرن 19 در سفارشی به یک شاعر می گفت: واژه باید پژواک حست باشد . از این رو ، آن عزیزی که بر دم دستی بودن واژگان اشاره دارد به نظرم باید ابتدا استحکام واژه را در ارگانیک غزل جست وگرنه دم دستی بودن یا نبودن آن اشکالی ندارد . واژه جزئی از یکی از عناصر شعر است

ساخت کلی غزلت بر مضمون یابی قافیه بر محور یک تم مرکزی پیش می رود . این شکل هم در سنت بیشترین کاربرد را دارد . پایانش به نظرم لرانه است . یکی از مسائلی که باید در کلیت غزل تو به آن اشاره کنم رنگ محلی شعرت است چه در به کارگیری واژگان چه در فضا سازی

www.mehdikhatibi.blogfa.com