ذهنی پر از سوار

شعرها و نقدهای رضا کرمی

آغوش موسی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱  کلمات کلیدی:

سلام بر دوستان و همراهان عزیز ...

در این پست  نیز باغزلی تازه  و شرحی بر یکی ازابیات حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی  در خدمت هستم.

ابتدا غزل:

فرصتی می خواهم از گردابها تا بگذرم

نیلم و می خواهم از آغوش موسی بگذرم

طالعی چون ماه می خواهد که بی پشت و پناه

با لباس پاره ازمکر زلیخا بگذرم

کشتی دلداده ای  هستم که با سوز و گداز

باید از آغوش  گرم هفت دریا بگذرم

عشق مصلوبم که  میخواهم پس از عمری فراق

با مسیحی تازه از چنگ یهودا بگذرم

ماهیم.... ای ماه ! تکلیف مرا روشن نما

سر نهم بر آستان برکه ها یا بگذرم؟

چشمه ی جوشان  من مثل تمام چشمه ها

سالها میل ر سیدن داشت امّا...... بگذرم 

رضا کرمی


و در ادامه شرحی بر بیتی از حضرت بیدل:

ز قــانــون نــفــس جُــسـتـم رمـوز پـردهٔ هـسـتـی

هــمــیـن آواز مـی‌آیـدکـه : بی ساز اسـت آهـنـگـم

عرض شود خدمت عزیزان قانون از آلات موسیقی ست و پرده از گامهای آن و این دو در ارتباطند با آهنگ و همین طور ساز

اما علاوه بر این تناسبات ، حضرت بیدل واژه ی پرده را در ارتباط با تنفس ،خون وقلب(دل)  بارها به کار برده است

تــپــشــهــای نــفــس ز پــردة تـحـقـق مـی‌گـویـد

کــه تــا از خـود اثـر داری نـخـواهـی آرمـیـد ایـنـجـا

غـــافـــل نـــشـــوی از دل افـــســـردهٔ بــیــدل

خـونـی‌سـت درین ‌پرده‌که باید به هوس ریخت

سخن در پرده خون‌سازی به است از عرض اظهارش

کـه از تـحـسـیـن ایـن بـی‌دانـشـان دشـنـام مـی‌خیزد

پـردهٔ سـازنـفس سخت‌خموشی نواست 

رشـتـه مـگـر بـگـسـلـد تـا دهـد آهـنگ

سـخـنـی ز پـرده شـنیده‌ام به حضور دل نرسیده‌ام  

چـه نـمـایـم آنچه ندیده‌ام تو بپرس از آینه ساز من

نـــفـــس چـــه واکــشــد از پــردهٔ تــوهــم مــا 

کـه سـاز در دل خـاک اسـت و بـر هوا مضراب

با استناد به بیتهای فوق به نظر می رسد که حضرت بیدل توجه خاصی به نقش نفس در جان ن بخشی به پرده های قلب( کانون های جانبخشی به جسم) دارد ایشان با استفاد از تمثیلی که در این موضوع نهفته است وربط آن به هستی معانی بسیاری را دشت کرده است

حضرت بیدل  در بیت مورد بحث می فرمایند:  من از قانونی که بر نفس کشیدن حاکم است به اسرار پرده ی هستی پی برده ام

اما قانون حاکم بر نفس به زعم حضرت بیدل چه می تواند باشد،؟...بهترین راهکار برای این موضوع رجوع به اشعار خود حضرت بیدل است

حضرت بیدل در بیتی می فرمایند:

خـون مـا در پـرده بـالـی مـی‌زنـد امـا چه سود؟ 

شـوخـی ایـن نـغـمـه مـوقوفست بر مضراب تیغ

 بدین مفهوم که آمدو شد خون در پرده های قلب چه سودی دارد وقتی که شادی این آمد و شد موقوف به این است که تیغی خون را از بند تن آزاد کند و اورا به بیرون هدایت نماید

 و در بیتی دیگر و در همین ارتباط می فرمایند:

نـــفـــس هـــر پــر زدن خــون دگــر در پــرده مــی‌ریــزد 

طــبـیـب زنـدگـی شـغـلـی هـمـیـن نـیـش مـجـس دارد

همانطور که استحضار دارید  چهار دریچه قلب از یک سری پرده های بافتی نازک (اما محکم) تشکیل شده اند که با پمپ کردن خون توسط قلب بازو بسته می شوندحضرت بیدل با استناد به این موضوع در مصراع اول می فرمایند که  نفس با هر آمد وشدش به قلب جان تازه ای می بخشد)قانون نفس)

 مجس به معنی محل نبض (رگ) است که آن را با نیش ( نیشتر می شکافتند)

حضرت بیدل درمصراع دوم می فرمایند طبیب و مداواگر ما کسی می تواند باشد که شغلش رگ زدن  و رها کردن خون از اسارت تن است(مناسبت دارد با حجامتی که برای مداوای بعضی امراض طبیبان انجام میدهند)

در یک بیت ((مضراب تیغ)) ابزار رهایی خون است و در بیت دیگری و در همان راستا نیشی که بر رگ جهنده(مجس) زده می شود

در حقیقت حضرت بیدل می فرمایند نیستی وفنا شدن انسان در راه محبوب(ریختن خونش) راه رهایی اوست نه زندگی ای جسمانی ای که سراسر اسارت و تعلق است

همین موضوع را حضرت بیدل در بیتی دیگرچنین بیان می فرمایند:

نــوایــی‌ گــل نــکـرد از پـردهٔ سـاز نـفـس بـیـدل  

زهستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی

اینجا هم چاره ی رهایی را حضرت بیدل دست شدن از عالم هستی و فنا شدن می داند

و در بیتی دیگر  :

در پـردهٔ هـستی نـفـسی بـیـش نـداریـم     تـــا چـــنــد بــبــالــد قــفــس انــدود نــوایــم

اینجا هم حضرت بیدل می فرمایند که زندگی (پرده ی هستی=قلب)  وابسته به یک نفس است نفسی که بالیدنش(نوایش) محدود به قفس تن است . و اینها همه در این راستاست که دنیا( پرده ی هستی )نمی تواند مجال فراخی برای بالیدن آدمی باشد پس قانون حاکم بر نفس (نه خود نفس) با شرحی که رفت می تواند تداعی گر اسارت انسان در دنیای خاکی باشد و حسرتی که آدمی  در این رابطه سر می دهد(بی سازی آهنگ در مصراع دوم)

در مصراع دوم بیت مورد نظر حضرت بیدل  می فرمایند:

هــمــیـن آواز مـی‌آیـد: کـه بی ساز اسـت آهـنـگـم

بدین مفهوم که با توجه به اسارت و تعلقی که نفس در تن دارد پس  آوازی که از او بر وی آید نیز صورت خوشی ندارد  و آه و ناله ای بیش نیست

با شرحی که رفت در این بیت:

قانون نفس در ارتباط است با کوشش و تکاپوی انسان در عالم خاکی

پرده ی هستی در مواجهه با  نفسها قلبی است که برای آنها حکم زندان را دارد و در مواجهه با انسان حجاب عالم خاکی ست

رموزحاوی اسرار نهفته در این همه تکا پوی نفس( انسان) در  زندان قلب (عالم خاکی )است

بی سازدر مصراع دوم روایتگر  دردهایی ست که اغلب پوشیده و در قالب رموزند ... نفسها با ناله و فغان باز گو کننده ی این اسرار دردناک می باشند

ودر پایان معنی روان بیت:

ز قــانــون نــفــس جُــسـتـم رمـوز پـردهٔ هـسـتـی

هــمــیـن آواز مـی‌آیـد: کـه بی ساز اسـت آهـنـگـم

من از قانون حاکم بر تنفس (تنگی و اسارتی که نفسها در  زندان جسم می کشند) به اسرار  نهفته در دنیا خاکی و اسارت آدمی در آن پی بردم ...و در حقیقت آوازی که از نفسها بر می آید حکایتگر همین  اسرار(دردها و تعلقات)است

رضا کرمی شهریور1390