ذهنی پر از سوار

شعرها و نقدهای رضا کرمی

نه و هرگز..........
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام بر یاران و همراهان عزیز...اینبار هم با غزلی از خویشتن و رهیافتی بر یکی از ابیات حضرت بیدل میزبان شما هستم.

نه و هرگز........

در مرز نگاه تو صبوری؟... نه و هرگز
از کشور چشمان تو دوری؟... نه و هرگز


ای لحظه ی پیوستگی رود به دریا 
شیرینتر از این لحظه  ی شوری؟... نه و هرگز


زاهد شوم و بوسه نگیرم که بگویند:
فرق است میان تو و حوری... نه و هرگز


ای سنگ بزن کار من از حرف گذشته ست
 اقرار به یک عشق  بلوری... نه و هرگز


من لشکر تورانم و تو دختر ایران
افغانی و تاجیکی و سوری... نه و هرگز

 

و اما راهیافتی بر بیتی از حضرت بیدل.......

مـتـاع‌ کـاروان مـا هـمـیـن یـک پـنبهٔ‌ گوش است

اثــر: دلــال عــبــرت .... چـون جـرس نـالـیـدنـت نـازم

در این رابطه به هیچ شرح مستقیمی دست نیافتم تا به عنوان رهیافتی دیگر ضمیمه ی شرحم کنم ..جز استاد کاظمی که در این رابطه و در کتاب گزیده ی غزلیات بیدل صفحه ی 545 فرموده اند:

از مصراع دوم معنای دلپذیری دریافت نکردم . شاید اشتباهی در ضبط آن رخ داده باشد . با آن هم می توان گفت که شاعر از بی نیازی و بی توجهی نسبت به این بازار هستی حکایت دارد. ظاهرا می گوید ما هم کاروانی به این بازار آورده ایم ولی متاع آن پنبه ی گوش است  و با آن شور جرس مانند این بازار آسوده می شویم ((نواهای بساط دهر،نذر ناشنیدنها / به شور اضطراب دل که سیمابی ست در گوشم))

دوستان  و بیدل خوانان عزیز....درک بسیاری از ابیات پیچیده و دیر فهم در دیوان غزلیات حضرت بیدل وابسته به شبکه ای از  توصیفات است که در شعر حضرت بیدل اغلب به عنوان یک بسامد جلوه می کنند  از این رو برای تشریح ابیاتی از این دست ناچاریم به سابقه ی کلمات و توصیفاتی که حضرت بیدل در ارتباط با آنها  به کار می برد رجوع کنیم .

برای شروع باید به چند کلمه ی کلیدی در این بیت اشاره کرده و سپس با استناد به ابیاتی از حضرت بیدل به ارتباط موجود بین این واژه ها پرداخت.

در مصراع اول سخن از کاروان است و متاعی که  حمل می شود ضمیر ((ما)) صبغه ای جهان شمول به موضوع می بخشد از این رو کاروان می تواند همان دنیا باشد که مدام در حرکت است

کاروان و اطلاق آن به دنیا  در شعر حضرت بیدل یک بسامد است مثالهای زیادی در این ارتباط وجود دارد که یه چند بیت اشاره می شود

فرصت ازکف رفت و دل‌کاری نکرد، افسوس عمر

کـاروان بـگـذشـت و مـن در خواب مردم‌، وای من

درکــاروان هــسـتـی یـک جـنـس نـیـسـتـی بـود 

زیــن چــار ســو گــزیــدیــم دکــان چــارســویــی

دقــــــتـــی دارد خــــــرام کــــــاروان زنــــــدگـــــی

چـون نـفـس بـایـد شـمـردن‌ گـام و فـرسنگش ز دل

حال به مصراع دوم و وازه ی (عبرت ) و ارتباط آن با کاروان می پردازیم ...معمولا عبرت در جایگاه گذشت زمان و نگریستن  به منظری رخ داده  ، کار گر است و با توجه به خاصیت کاروان که مدام در حال گذر است و تعبیر آن به دنیا که هر لحطه اش برای لحظه ی پیشش می توند عبرتی باشد در مجموع کاوان و دنیا می توانند محل عبرت باشند

حضرت بیدل در مصراع نخست می فرمایند متاع دنیا برای ما پنبه ای ست  که مانع شنیدن و دریافت حقایق می شود . به روایتی دیگر این دنیا  حجابی ست بین انسان و سر چشمه ی حقیقت...

در مصراع دوم  قرار است موضوعی باعث شود که با گذر کاروان (دنیا ) این پنبه(حجاب) از میان برداشته شود

این موضوع صورت نمی گیرد مگر نوای حق در گوش آدمی (اثر) کند و آدمی گوشی نیوشا داشته باشد  حضرت بیدل می فرمایند:

قرار است که با گذشت کاروان(دنیا) آدمی عبرت بگیرد ولی با وجود پنبه ی در گوش که باعث عدم ادراک حقایق شده است  این امر محال است  پس نخست اثری باید بر گوش ((موثر)) واقع شود . اینجاست که اثردر نقش دلال عبرت معرفی می شود(اثر=دلال عبرت)

  به ارتباط بین دلال  و متاعی که کاروان حمل می کند نیز باید توجه داشت  قرار است یک دلال بر متاع کاروانی(پنبه) تاثیر گذار باشد

در ادامه  می رسیم به نالیدن جرس و ارتباط آن با موضوع حضرت بیدل در ابیاتی مختلف ناله هایی را که از جرس بلند می شود همچون شعله ی آتشی می داند که سوز از آنها بر می خیزد

ز درد دل درتــن صــحــرا نــبــســتـم بـار امـیـدی

جـــرس نـــالــیــد و آتــش زد مــتــاع‌کــاروانــم را

فـــســـانـــهٔ دل پـــر خــون شــنــیــدنــی دارد

به دوش شعله جرس بسته است اشک ‌کباب

آهـــنـــگ رحـــیـــل از دو جـــهــان دود بــرآورد 

ایــن قــافــلـه را شـعـلـهٔ آواز جـرس سـوخـت

پس مشخص می شود که  ناله های جرس در این میان اراده ی معطوف به قدرت ((دلال عبرت)) هستند و همین شعله های منبعث از ناله های جرس هستند که به پنبه های در گوش آتش می زنند و دلال عبرت را به مقصود که همات تاثیر بر گوشهاست می رسانند

همین موضوع را حضرت بیدل در بیتی دیگر به وضوح توضیح می دهند

نـــوای آتـــشـــیـــنـــی دارم و از شـــرم بـــی بـــاکــی 

نــفــس دزدیــده‌ام تــا در نــگــیــرد پــنــبــه درگـوشـی

(در نگیرد:آتش نگیرد)

 و یادر برداشتی دیگر در ارتباط  با سه واژه ی عبرت ، ناله و پنبه حضرت بیدل می فرمایند:

آه کــه گــوش عــبــرتــی مــحــرم راز مــا نـشـد 

نـالـه بـه هـرکـجـا دمـیـد، ریـشـه بـه پـنبه‌زار برد

افسوس که هیچ گوشی محرم رازهای ما نشد و  سوز ناله به هرکجا رفت تبدیل به ریشه ای شد که پنبه ی نشنیدن از آن رویید

با این اوصاف معنی روان بیت مورد نظر اینگونه است:

مـتـاع‌ کـاروان مـا هـمـیـن یـک پـنبهٔ‌ گوش است

اثــر دلــال عــبــرت  ، چـون جـرس نـالـیـدنـت نـازم

متاع  کاروان دنیا برای  ما  حجابی ست ( پنبه ای است) که مانع ادراک حقایق می شود

به نازم به تو ای محبوب که  نوایت همچون نوای جرس  شعله ایست که  آتش به این حجاب(پنبه ی در گوش = متاع کاروان) می زند و باعث  می شود تا ما از  گذشت دنیا(کاروان) عبر ت بگیریم

رضا کرمی - شهریور 1390